تبلیغات
خـورشـید قـم - در صبحگاه بیست و یكم

" خـدایـا نگویم دستم بگیر، عمریست گرفته ای مبادا رهـا کنی... "

 
 
در صبحگاه بیست و یكم
نظرات () |

در صبحگاه بیست و یكم

نویسنده : مرتضى عبدالوهابی

هوا، بسیار سرد و تاریك بود و از آسمان به آرامى و لطافت‏برف مى‏بارید; انگار كسى پنبه‏ها را، رشته مى‏كرد و از بالا به زمین مى‏ریخت، باد جانسوز و تندى كه از كوههاى جنوبى شهر مى‏وزید از روزنه‏هاى پنجره، با صداى ترسناكى كه بى‏شباهت‏با زوزه گرگ نبود، وارد اتاق مى‏شد.

لامپ اتاق خاموش بود اما با نور چراغ برق خیابان روشن بود. در دو سمت اتاق تختخوابى قرار داشت كه روى یكى از آندو، مرد جوانى خوابیده بود، كه از خروپف‏اش چنین بر مى‏آمد بسیار خسته است روى تخت دیگر دختركى دراز كشیده بود و صداى آه و ناله‏اش، به آرامى در جان سكوت رسوخ كرده، آنرا جریحه‏دار مى‏ساخت. كنار تخت دخترك، خانم جوانى با لباس سیاه و روسرى سبزى نشسته بود چشمانش سرخ و متورم و بسیار هم خسته بنظر مى‏رسید. از جاى برخاست و دستى به شیشه پنجره كشید و بخار قسمتى از آن را پاك كرد تا بتواند بهتر بیرون را نگاه كند بعد هم سرجایش نشست.

...

ساعت از نیمه شب گذشته بود، اما شهر هم چنان شلوغ بنظر مى‏رسید. درهاى حرم باز بود و مشتاقان، گروه، گروه داخل و یا خارج مى‏شدند. گلدسته‏ها چراغانى بود و بیرقهاى سیاه دور تا دور حرم با حالتى موزون اما محزون در افت و خیز بودند. برف، پشت‏بام‏هاى حرم و كنار و گوشه‏هاى خیابان را پوشانده و زیر نور چراغها، رنگ ارغوانى به خود گرفته بود. گنبد طلائى حرم از همه نمادها زیباتر و جذاب‏تر به چشم مى‏آمد. تنها درختان سرو و كاج اطراف حرم بودند كه در زیر برفها مانده ولى هم چنان سرسبزى خود را ابراز مى‏كردند.

از ماذنه‏هاى شهر صداى غم‏انگیز ناله‏ها و عزاداریها بگوش مى‏رسید از بلندگوى مناره حرم صداى مداحى رساتر از همه به گوش مى‏رسید كه در شهادت مولى امیرالمؤمنین (ع) با صوتى محزون اشعار مى‏خواند... همه گویند على مظلوم است. آن بحق بسته زحق محروم است... خانم جوان كه دستى بر پیشانى دخترش نهاده بود چشم به گلدسته‏هاى حرم دوخته بود و از دیدگانش همچون باران اشك مى‏بارید و زیر لب چیزهائى را زمزمه مى‏كرد. در این حال به دیوار تكیه داد و به فكر فرو رفت و بیاد آن شب كه بیش از یك ماه از آن نمى‏گذشت; افتاد كه تمام خوشى‏ها و امیدهاى‏شان در چاه تاریكى و غم سقوط كرده بود.

دخترك یكباره مریض شده بود و تب سردرد شدیدى تمام وجودش را فرا گرفته بود و تا صبحگاهان از رنج و درد مى‏نالید. صبح روز بعد پدر و مادرش او را به دكتر نشان دادند و پزشك پس از معاینه، صلاح كار را در این دید كه آنها دخترشان را به متخصص گوش، حلق و بینى نشان دهند. پدر و مادر فاطمه زیاد مریضى او را جدى نگرفتند با این حال روز بعد او را به متخصص مربوطه نشان دادند. پزشك علاوه بر تجویز یك سرى داروها، دستور آزمایشاتى را داد كه مى‏بایست از دخترك به عمل مى‏آمد. در آخر هم به والدین او امیدوارى داد كه: زیاد نگران نباشید چیز مهمى نیست... دو روز بعد پزشك متخصص با مشاهده نتیجه آزمایشات قدرى رنگش تغییر كرد با این حال دستور عمل‏هایى را صادر كرد و والدین فاطمه به امید پایان یافتن دوره سه روزه نقاهت او، به منزل بازگشتند. اما از همان شب حال فاطمه براى دومین بار بهم خورد بطورى كه از شدت درد حلق و سینه یك لحظه نتوانست قرار بگیرد تا جایى كه پدر و مادرش وادار شدند او را به اورژانس ببرند. پزشكان‏هر كدام بنابه تشخیص خودداروئى تجویز مى‏كردند كه تنها آرام بخش بود، هر روز كه مى‏گذشت فاطمه بیمارى‏اش عود مى‏كرد و شادابى و خرمى چند روز پیش او به آهستگى رخت‏بر مى‏بست. مراجعات مكرر پدر و مادرش به پزشكان متعدد با تخصص‏ها و بوردهاى مختلف نتیجه‏اى بهمراه نداشت و هر بار ناامیدتر از دفعه قبل به خانه باز مى‏گشتند و در باور ناباورشان چیز مبهم و تاریكى رخنه مى‏كرد كه حتى فكر آن، آنها را عذاب مى‏داد.

یك هفته به این منوال گذشت و دخترك معصوم لاغر و صورتش زرد و زار شده بود، دیگر پزشكى نبود كه والدین فاطمه به مطبش مراجعه نكرده باشند اما هیچكدام از آنها نتوانسته بود قدمى در جهت درمان فرزندشان بردارد. آهسته، آهسته، چشمان خرمائى رنگ فاطمه در كاسه سرش به نجوا مى‏نشست كه از دردى جانكاه سخن داشت...

دخترك براى سلامتى و حضور در سر كلاس تقلا مى‏كرد اما درد همچون تار عنكبوت تمام وجودش را در خود پیچیده بود، همكلاسى‏هایش به ملاقات او مى‏رفتند و این باعث تشویق و تشویش خاطر او مى‏شد. گاه به روزهائى مى‏اندیشید كه همانند سابق به جمع دوستان و روزهاى سلامتى‏اش بر مى‏گردد و گاه به ناتوانى و یاس كه شاید هرگز به آن دوران دست نیابد.

با گذشت ده روز از آغاز مریضى او، پزشكان بیمارستان بهشهر از درمانش عاجز و ناتوان ماندند. همه فامیل‏ها و نزدیكان بمانند والدین دخترك به این نتیجه رسیدند كه مریضى او حاد و جدى است و بایستى چاره‏اى اندیشید. در پى نشست‏ها و مشورتها، تصمیماتى را اتخاذ كردند تا با شتاب بیشترى بتوانند به بحران، پیش آمده خاتمه دهند. اما همه شتابها در مقابل سرعت‏سرسام‏آور مریضى فاطمه خیزش لاك‏پشت وارى بیش نبود. تعدادى از پزشكان سارى در پى علاج او بسیج ‏شدند اما تنها چیزى كه توانسته بودند بدان برسند لاعلاجى درد فاطمه بود كه با گذشت هر روز قسمتى از طومار حیات او بسته مى‏شد. دل دخترك هواى روزهاى خوش گذشته را كرده بود و همواره با مادر و دیگران درباره آن صحبت مى‏كرد انگار مادر و یا دیگران مى‏بایست اجازه مى‏دادند او از جاى برخیزد شاید این تنها نمودى از ذهن كودكانه او بود كه اینگنه ظهور مى‏كرد. دیگر سایه شوم ناامیدى بر سر پدر و مادرش سایه افكنده بود; كه فاطمه شاید براى همیشه از آنها جدا و شمع وجودش خاموش شود...

خانم جوان به یاد آن لحظه، بغض‏اش تركید و به شدت به گریه افتاد. گلدسته‏هاى حرم راست راست ایستاده انگار به نظاره او (خانم جوان) ایستاده‏اند. برف روى قبه آنها فرود مى‏آمد و از آن بالا آب شده در قسمتى جمع مى‏شد و در قالب قطرات درشتى به زمین فرود مى‏آمد گویا از دیدگان آنها اشك جارى است، شیشه پنجره كه همانند آن مادر جوان با بخار پوشیده شده بود بغض او هم تركید و قطرات پشت‏سر هم از سر و روى آن جارى مى‏شد. اتاق كه‏در همراهى ساكنان خویش، اندوهگین و سرد شده بود. همه چیز با مادر جوان با زبان بى زبانى اظهار همدردى مى‏كرد. فاطمه از خواب بیدار شد و با دستان كوچك خویش دست مادر را كه روى پیشانى‏اش بود گرفت قدرتى در دست‏هایش نبود اما یك دنیا محبت را روى دست مادر نهاده بود به آرامى گفت: مامان جون... ماماجون و به سرفه افتاد و اندكى بعد ادامه داد: دارى...دارى گریه مى‏كنى؟ مادر كه خم شد و دست دخترش را بوسید به زحمت لب گشود و گفت: نه مادر. بعد براى كنترل‏كردن خود لبانش را گزید دخترك گفت: مامان جون... من... من گرمى اشك تو رو دست‏هام حس كردم آره دارى گریه مى‏كنى. ولى خواهش... خواهش مى‏كنم گریه نكن... مامان... ماماجون... من، باز هم سرفه براى لحظاتى حرفش را قطع كرد و بعد گفت: من بزودى خوب میشم... خوب میشم. این جمله در خرمن عاطفه مادر آتش افكنده بود هر چه سعى كرد جلوى گریه‏اش را بگیرد نتوانست درونش همان آتشفشانى بود كه گداخته‏ها با فوران از دل آن بیرون مى‏ریخت.شوهرش از خواب بیدار شد و دستى به چشمانش كشید و به ساعت نگاه كرد. ساعت، دو شب را نشان مى‏داد بعد رو به خانمش كرد و گفت: سیده مریم; سیده مریم; باز هم دارى گریه مى‏كنى؟ تو رو خدا بس كن دیگه، به خاطر فاطمه تمومش كن، پاشو، پاشو بیا بگیر بخواب از دیشب تا حالا نخوابیدى، حالا نوبت منه كه بیدار بمونم.

مریم امتناع ورزید ولى به اصرار شوهرش و با بى‏میلى دراز كشید و خیلى زود به خواب رفت. پدر كنار دخترك نشست و با دستمال خونابه‏اى كه از كنار لبان تا روى گلوى متورم‏اش را پیموده بود را پاك كرد. و بوسه‏اى سرد اما با یك دنیا عشق و علاقه روى پیشانى داغ و تب كرده او نهاد و گفت: بخواب عزیزم; بخواب باباجون، مامانت دلش گرفته، خوب همه آدما اینجورى‏اند. براى سبكى دل، گریه چیز خوبیه عزیزم گریه امشب كه شب شهادت امام اولمونه خیلى ثواب داره، و فاطمه در حالى كه با سر حرفهاى پدرش را تایید مى‏كرد به آرامى لبخند زد و دندانهاى صرف گونه‏اش نمایان شد در واقع معلوم نبود لبخند زد و یا از رنج درد و مریضى عكس‏العمل نشان داد. پدرش برخاست و شعله بخارى گازى را بیشتر كرد تا گرماى بیشترى به اتاق بدهد بعد به كنار پنجره رفت و دستى به آن كشید و به تماشاى حرم ایستاد.

مراسم عزادارى به پایان رسیده بود و مردم دسته‏دسته از حرم خارج مى‏شدند، از ماذنه‏ها، برنامه سحرى پخش مى‏شد.با خلوت شدن حرم حزن و تنهائى بر محیط و محوطه حكمفرما مى‏شد. برف از باریدن ایستاده بود. اما همه جا سپید پوش شده بود كه در انعكاس نور چراغها، آسمان سرخ رنگ جلوه مى‏كرد. انگار سرزمین خونینى را به عالمیان مى‏نمایاند.شاید نمایانگر محراب خونین كوفه بود كه فرق عدالت، در آن شكافته شده بود...

پدر جوان از كنار پنجره برگشت و در كنار دخترش نشست و به صورت او نگاه كرد و به آرامى سر به دیوار نهاده و گریه مى‏كرد. اشك از صورتش سرازیر و از لابلاى محاسن كوتاهش بر روى سینه آتشین او مى‏ریخت تا شاید قدرى التیام گیرد.در آن حال از مجراى خاطره‏هاى ایام نه چندان دور به بهشهر سفر كرد و به كمتر از یك ماه قبل كه پزشكان سارى از درمان فرزندش ناتوان بودند. از آن روز به بعد آسمان خاطره‏ها و خوشى‏هاى‏شان را ابر سیاه پوشانده بود. آنها نمى‏توانستند در خانه بنشینند و تماشاگر سوختن دخترك‏شان باشند اگر چه مى‏دانستند كه تلاش‏ها ثمرى ندارد. اما به عنوان پدر و مادر قادر به قبول این واقعیت نبودند...

آنروزها مصادف بود با ماه رمضان، و چون خانواده‏اى مذهبى و علاقمند به اهل بیت (علیهم السلام) بودند از نخستین روزهاى مریضى فاطمه به خدا و ائمه پناه بردند خصوصا ایام ماه مبارك رمضان، تلاش‏شان براى درمان فاطمه توام با این اعتقاد بود كه تنها خدا بایستى عنایت كند. با این حال فاطمه به خط پایان نزدیك مى‏شد چون به كلى تحلیل رفته و سر و صورت و گلویش متورم شده بود و به شدت از درد سینه رنج مى‏برد بطورى كه سرفه مى‏كرد خونابه بهمراه مواد زردرنگى از دهانش خارج مى‏شد دیگر اشتهاى خوردن در او كور شده بود و تنها با سرم و دارو چند روزى را مهمان آنها بود با گذشت ده روز از ماه رمضان فاطمه قدرت راه رفتن را هم از دست داد. باز هم نزدیكان و دوستان دور هم جمع شدند و تصمیم گرفتند هر چه زودتر او را به تهران ببرند با اینكه مى‏دانستند بیهوده است. بلافاصله وقت قبلى در«بیمارستان ساسان‏» برایشان تعیین و قرار شد بیست و سوم همان ماه او را به آن بیمارستان ببرند. روزها براى همه به كندى مى‏گذشت اما مریضى فاطمه با سرعت زیادى به انتهاى راه نزدیك مى‏شد.

شش روز به نوبت تعیین شده در بیمارستان ساسان باقیمانده بود مریم خانم (مادر فاطمه) رو به شوهرش كرد و گفت:آقا; بیست و سوم نوبت‏بیمارستانمونه بیا و فاطمه‏مون ببریم قم، این روزا، ایام غم و اندوه شیعه است. چه دیدى! شاید عمه‏ام فاطمه معصومه (س) جوابمون داد اگه جوابمونو نگرفتیم از همان‏ور مى‏رویم تهرون، شوهرش كه مشغول تصحیح اوراق امتحانى دانش‏آموزان بود به گریه افتاد قدرى به فكر فرو رفت‏بعد، تنها با اشاره سر موافقت‏خودش را اعلام كرد. دو روز بعد حركت كردند در حالیكه حال فاطمه بسیار وخیم و بحرانى بود، عصر روز نوزدهم وارد قم شدند شهر یك پارچه سیاه‏پوش شده بود خیابانها پر بود از دسته‏هاى عزادارى، همه جا صداى یا على (ع) و وا علیا بلند بود و از دیدگان عزاداران هم چون سیل اشك مى‏بارید. آنها ابتدا به زیارت رفتند و فاطمه را دخیل بستند و شفاى او را از كریمه اهل بیت طلب كردند. دو روز او را به حرم بردند و شبها به مسافرخانه‏اى كه در مقابل حرم واقع شده بود بر مى‏گشتند اما تا صبح و به نوبت از نگاه دل به حرم راه مى‏یافتند و خواسته‏شان را از آن حضرت مى‏طلبیدند. آن شب یعنى شب بیست و یكم، تا ساعت‏یازده در حرم بودند و به علت‏خرابى حال فاطمه به مسافرخانه برگشتند.

پدر از جاى برخاست و براى بار دوم كنار پنجره ایستاد و تمام وجودش به حرم مطهر معطوف شده بود. از بلندگوهاى حرم «دعاى سحر» پخش مى‏شد: اللهم انى اسئلك بجلالك... انگار از سقف غار آب چكه كند همچنان از دیدگانش اشك فرو مى‏ریخت فاطمه و مادرش خوابیده بودند یكى با درد و دیگرى با اندوه، دوباره بارش برف آغاز شده بود آنهم با شدت بیشترى، و او با تمام وجود، در حریم دل پرواز مى‏كرد تا شاید بتواند به آشیانه و خواستگاه خویش برسد. در این هنگام صداى «الله اكبر» از ماذنه‏ها بلند شد. اذانى با حزنى جانكاه، مرد جوان از آن حال خارج شد و همسرش را بیدار كرد و گفت: سیده مریم، بیدار شو وقت اذانه مریم از خواب بیدار شد و گفت: بله آقا، شوهرش گفت: وقت اذانه بیا فاطمه را ببریم حرم، صبح بیست‏ویكم، براى آخرین بار اونو مى‏بریم شاید حضرت معصومه (س) به احترام جد بزرگوارش جوابمونو بده، فاطمه را بیدار كردند و مرد جوان او را به دوش گرفت و همسرش پتوئى را روى فاطمه انداخت و به آرامى از پله‏ها پایین آمده از مسافرخانه خارج شدند. برف هم چنان مى‏بارید و سطح خیابان و پیاده‏رو از شدت سرما، یخ بسته بود. پدر با احتیاط فرزند را به طرف مبدا امید به دوش مى‏كشید. هم چنان كه راه مى‏پیمودند گریه مى‏كردند گروه گروه از مردم براى اداى فریضه نماز صبح آنهم به جماعت وارد حرم مى‏شدند. هر رهگذرى كه از كنارشان مى‏گذشت‏برایشان دعا مى‏كرد...

فاطمه را در صحن امام مقابل ضریح به زمین نهاد. دخترك با چشمانى به گود نشسته، ساكت و خاموش به ضریح چشم دوخته بود و در همین حال به خواب رفت. مادرش به قسمت‏خواهران رفت تا براى آخرین بار، خواسته قلبى‏اش را براى آن حضرت ابراز نماید پدر هم در كنار دختر به نماز ایستاد. در گوشه گوشه حرم پیروان على (ع) اجتماع كرده به نماز و یا دعا و گریه مشغول بودند.

مادر، با چشمانى اشكبار برگشت و كنار دخترش نشست و به تلاوت قرآن مشغول شد. در این هنگام نماز دوم جماعت‏برقرار شده بود و فاطمه همزمان با «قد قامت الصلوة‏» مكبر از جاى برخاست، مادر به او نگاه كرد و گفت چیه دخترم؟ چیزى مى‏خواى؟ فاطمه گفت: نه مامان مى‏خوام برم زیارت؟ و در میان جمیعت زنان گم شد. دقایقى نگذشت كه برگشت و گفت: ماماجون، تشنمه مى‏رم آب بخورم. مادر كه همچنان مشغول تلاوت قرآن بود با سر به او اجازه داد.اندكى گذشت و پدر از نماز و دعا كه سخت در آن حال و هوا بود فارغ شد با تعجب فاطمه را در بسترش ندید. با نگرانى گفت: خانم، خانم با توام فاطمه كجاست؟ خانمش گفت: رفته آب بخورد; شوهرش بریده بریده گفت: رفته... آب... بخورد؟ مریم وقتى حالت تعجب شوهرش را دید به سرعت‏برگشت و جاى خالى دخترش را نگاه كرد. تازه فهمیده بود كه چه اتفاق شگفتى رخ داده است و با گلوئى گرفته گفت: یا جدا، اصلا حواسم نبود و سراسیمه از جاى برخاستند و هاج و واج و زمانى كه مكبر «السلام علیكم‏» را مى‏گفت از حرم خارج شدند و پا برهنه بطرف حوض وسط صحن حركت كردند. دیدند كه فاطمه كنار حوض خم شد و مشتى برف جمع كرد. زن و شوهر با حیرت بهم دیگر نگاه كردند. زبانشان بند آمده بود در حالیكه به آرامى میان برفها قدم بر مى‏داشتند به دخترك نزدیك مى‏شدند. اشك شوق از دیدگانشان جارى شده بود.مادر با صداى بلند كه توجه همه را جلب كرده بود دخترش را صدا زاد «فاطمه‏» و دیگر به دخترشان نزدیك شده بودند دخترك با لبخند زیبائى گفت: بله مامان جون. مادر روى برفها نشست و پدر به سختى آغوشش را گشود و با صدائى گرفته ولى بلند گفت «یا على‏» و او را بغل كرد صداى گریه‏شان بلند شد و زائران دریافته بودند چه اتفاقى افتاده.

دسته دسته گردشان جمع شدند و در حالیكه صداى یا زهرا (س) و یا على (ع) از آسمان قم تا به افلاك راه مى‏پیمود پدر و مادر فاطمه بى‏وقفه دخترشان را مى‏بوسیدند و از صمیم قلب تشكر مى‏كردند...

پایان



مرتبط با : شعر و ادب
برچسب ها : داستان-
نویسنده : فخـیم
تاریخ : شنبه 6 اسفند 1390
زمان : 12:10 قبل از ظهر
:: فروشگاه کارت شارژ "شارژسنتر - فخیم"
:: گوشه ای از زندگانی حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها
:: ویژه دهه کرامت
:: ولادت حضرت معصومه (سلام الله علیها) حاج مهدی سلحشور
:: (عاشق اگر شدم اثر چشم های توست)
:: كریمه اهل بیت (سلام الله علیها) شفیعه روز جزاء
:: بغض آذربایجان
:: پیامک شب قدر
:: بانوی ادب و شجاعت
:: احكام روزه | ماه مبارک رمضان
:: راز اصلی روزه‌داری در اسلام چیست؟
:: ویژه نیمه شعبان،ولادت امام زمان(عج)
:: ویژه ولادت حضرت علی اکبر
:: ویژه ماه شعبان
:: ویژه روز تبلیغ و اطلاع‌رسانی دینی
:: نگاهى به وصایاى امام على (ع) به جوانان 
:: اشعار
:: خواص صلوات
:: خلوت ...
:: اَلّلهُمَ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج


 

شارژ ایرانسل

فال حافظ