تبلیغات
خـورشـید قـم - عاشقان سلام

" خـدایـا نگویم دستم بگیر، عمریست گرفته ای مبادا رهـا کنی... "

 
 
عاشقان سلام
نظرات () |

عاشقان سلام :

خورشید قم

آنچه از پیش چشمانتان می گذرد گلگشتی است در باغ نگاههای خورشید كریمه اهل بیت حضرت معصومه ( س) آنجا كه ضریحش جانبخش ترین نقطه نورانی زمین است و بارگاهش ملكوتی ترین نقطه آسمان و این چند خط عرض ارادتی است ناقص از جانب بنده ای روسیاه و كمترین از عاشقان و دلباخته گان كوی فاطمه معصومه(س).

در وجود با كرامت این بانو هیچ نقصی یافت نمی شود اما در نوشتار من به اندازه تمام ستاره ها كاستی هست كه تقاضا می كنم كه عاشقان ولایت پس از مطالعه از تذكر آن چشم پوشی نفرمایند.

با توجه به عظمت بانو حضرت معصومه (س) نقاط تاریك بسیارِی در زندگی ایشان یافت می شود كه جا دارد مردمان تحقیق به بررسی آن بپردازند.

این نوشته تنها سعی بر پرداختی ادبی به اهم اتفاقات زتدگانی بانو داشته كه انشاءا... دراین راه موفق بوده باشد.

به هر ترتیب این چند سطر را با عاشقانه ترین واژه ها به ساحت مقدس همه عاشقان كریمه اهل بیت تقدیم می كنم به امید آنكه از باده شفاعت بانو لبریز گردیم.

در ادمه:

لبخند بهشتی

" فداها ابوها "

 گل موسی

 قاصدكهای عاشق

 محبوبه بیمار

 پروانگان شیدا

 شبنم اشك

 مردان سبز پوش

لبخند بهشتی

عطر گل همه جا را فرا گرفته بود و نسیم در نهایت لطافت از كنار چشمانم عبور می كرد بار دیگر محضر مباركش را درك می كردم ،چقدر نگاه كردن به چشمانش لذت بخش بود هروقت می آمدم تندیس مهربانی اش پیش چشمانم جلوه گری می كرد و من مبهوت در طراوت كلامش باقی می ماندم .

وقتی به خدمتش رسیدم كنار گهواره كودكش نشسته بود و با كلامی لطیف با كودكش سخن می گفت؛ چقدر مهربان و پدرانه!

پیش تر رفتم زانوی ادب در پیشگاهش زدم و آرام به حضرتش گفتم :

- با نوزاد سخن می گویید ؟

نگاهش آرام از چهره معصوم كودك برداشته شد و تمام حجم مرا فرا گرفت :

- آری ...

و با مكثی كوتاه ادامه داد :

- اگر بخواهی تو هم می توانی با كودك سخن بگویی.

- من ! ...

- آری تو ...

شگفتی ازچشمانم می بارید ، امام صادق علیه السلام دوباره نگاه مهربانش را از پهنای صورت نورانی كودك گرفت و به من گفت :

- بیا

جلو رفتم ... با شگفتی تمام به چهره كودك نگاه كردم وقتی چشمان زیبایش را به نظاره نشستم ، ناخودآگاه گفتم :

- سلام علیكم

لبان كوچك و زیبای كودك به حركت درآمد و جواب سلام مرا داد بهت زده این جریان را پی می گرفتم ، كه كودك آهسته به من گفت :

- نامی كه برای نوزاد تازه متولد شده ات انتخاب كرده ای تغییر بده كه خداوند ازآن نام ناخشنود است (1)

شگفتی ام دو چندان شد ، این كودك از كجا می داند كه خداوند به من تازه فرزندی عنایت كرده ، آن وقت این طفل اسم آن كودك را از كجا می داند ؟! تمام وجودم لبریز ازبهت و شگفتی شد كه كلام امام صادق علیه السلام به تمام سئوالات من پاسخ داد :

- تعجب نكن ... این كودك من موسی است . خداوند دختری به او عنایت می كند كه نامش "فاطمه" است ، او در سرزمین"قم"به خاك سپرده می شود .

هركس او رادرقم با معرفت زیارت كندبه بهشت می رود (2). وجودم لبریز از عشق به این كودك و فرزند اوشد ، دوست داشتم شبانه روز به چهره معصوم و زیبای موسی نگاه كنم ...

راستی " فاطمه "دختر موسی چگونه بانویی است ؛ نمی دانم ، اما وقتی به چهره پدرش نگاه می كنم تمام وجودم لبریز از محبت این بانو می گردد .

چه قاصدكهای زیبایی دورتادور گهواره اش چرخ می زنند ، چشمهایم را به كودك می دوزم و او هم با یك لبخند بهشت را میهمان چشمانم می كند ...

" فداها ابوها "

از راه دور می آمدیم ، خستگی راه بر شانه هایمان سنگینی می كرد و تنها امیدمان دیدار محبوب قلبهایمان امام كاظم علیه السلام بود . شبانه روز سفر همیشه به این فكر می كردیم كه در اولین نگاه ، به آقا چه بگوییم و از او چه بخواهیم ؟

شبها كه اطراق می كردیم ، چشم در چشم ستاره ها تا طلوع فجر با مولایمان عاشقانه می گفتیم . از هستی و ظرایف و دقایق آن سئوال می كردیم و آرزو داشتیم آقا جوابمان را بدهد . چه شبهایی كه در خلوت ، با آقا صحبت می كردیم و مجنون وار در پی این بودیم كه بهترین واژه ها را برای سخن گفتن با آقا بیابیم ...

آه چه شبهایی بود !

وارد مدینه شدیم ، با كوله باری از سئوال سراغ وجود نازنین امام را گرفتیم ، اما ...

اما گفتند : آقا به مسافرت رفته اند . چقدر سخت بود ، وقتی این حرف را از زبان مردم شنیدیم . تمام ناراحتی مان از این بود كه باید هر چه سریعتر به شهر خود باز می گشتیم . ناگزیر سؤالهایمان را نوشتیم و از اصحاب امام خواستیم ، هنگام مراجعت آقا جواب سؤالهایمان را مكتوب كند ، تا حداقل به پاسخ سئوالهایمان دست یابیم ، اگر چه از دیدن آن ودیعه الهی محروم شده بودیم .

سؤالهایمان را نوشتیم ، جهاز شتران را بستیم و آماده بازگشتن بودیم... كه خبر آوردند " حضرت فاطمه معصومه (س) " دختر خردسال و آشنا به مرام ولایت امام موسی سؤالهایمان را جواب دادند .

شگفت زده بودیم وقتی به پاسخ ها نگاه می كردیم ،انواری خدایی كه تنها در كلام معصومین می توان یافت در آن یافتیم .

خوشحال از اینكه به پاسخ خواسته هایمان رسیدیم و غمناك از این كه سعادت زیارت مولایمان را نیافتیم . با دستی پر از مفاهیم بلند كلام حضرت معصومه (س) اما با دلی هجران كشیده فقدان امام شهر را ترك گفتیم .

تمام كاروانیان در التهاب هجران محبوب قلبها می سوختند و بیابان را به سوی زادگاهمان طی می كردیم كه خبرآوردند در مسیر راه با كاروان امام تلاقی خواهیم كرد و زیارت امام كاظم (ع) نصیمان می شود . اشك شوق چشمانمان را فرا گرفته بود و تصویر زیبای امام موسی كاظم (ع) در چشمهایمان نقش بسته بود ، چقدر دلپذیر بود زیارت محبوب قلبها !

وقتی امام فهمیدند كه حضرت معصومه (س) جواب سئوالهایمان را مكتوب كرده اند آنها را طلب كردند بعد از مطالعه جواب ها ، لبان نورانی شان آرام و مطمئن سه بار این كلمات را تكرار كردند :

- فداها ابوها ... فداها ابوها ... فداها ابوها ...

پدر به فدایش ... پدر به فدایش ... پدر به فدایش ...

وقتی این واژه ها را از امام می شنیدیم عطر مدینه و غربت بی بی در تمام كاروان حكم فرما شد. در خاطراتمان سخنان حضرت رسول تداعی می شد كه به حضرت فاطمه زهرا (س) اینگونه می گفتند (3). و آنگاه بود كه می توانستی چراغانی اشك را در دیده هایمان ببینی .

نسیم خنكی در بیابان می وزید و عطر كرامت حضرت معصومه (س) تمام وجودمان را پر كرده بود حالا ، هم چهره نورانی امام را دیده بودیم و هم با دستان با كرامت بانوی دو عالم از كوثر ولایت سیراب شده بودیم . چه سعادتی از این بهتر ...

وقتی كاروان امام در افق ناپدید می شد ، رطوبت اشك را برگونه هایمان حس می كردیم ، قاصدكها میان ما و كاروان نورانی امام فاصله انداخته بودند و ما همچنان در درك معرفت این خاندان مبهوت بودیم ...

 گل موسی

بوی باران بود اما باران نمی بارید ، گاهی رد پای عابری خسته كوچه ها را در می نوردید و اهنگ لطیف نسیم كوچه های مدینه را پشت سر می گذاشت . همه ساكت بودند حتی از دیوارهای كاهگلی هم صدایی در نمی آمد . در خانه امام موسی همه چشم انتظار بودند تا میهمانی سبز پوش چشم های خویش را به آنها بسپارد ...

موسی (ع) نماز می خواند و بچه های كوچك چشم به در دوخته اند تا با صدای روح بخش كودكی زیبا به سرور بنشینند . در میان آن منتظران عاشق رضا (ع) از همه نگران تر چشم به در دوخته بود .

عطر بهشت بر شهر وزیدن می گیرد ، چشم های رضا (ع)می درخشد و بر قنوت موسی شبنم می نشیند ؛ ملائك آرام از آسمان می آیند .

خنده بر لبهایشان موج می زند و صدای هلهله كروبیان با گریه آغازین " فاطمه " درهم می آمیزد . گریه و خنده ارمغان این تولد مبارك است كه بر لب و چشم های همه جلوه می كند .

رضا خوشحال است چون خواهرش " فاطمه " را در حریری سبز و زیبا می بیند .امام موسی كاظم (ع) كه سلام نمازش را می دهد به سجده شكر می رود و به شكرانه حضور این دختر اشك می ریزد .

آفتاب وجود فاطمه معصومه (س) زمین را نورانی كرده است ؛ درست مثل زمانی كه مادر بزرگوارش زهرا (س) بدنیا آمده بود . همه شاد باش می گویند . آمده اند به چشم سایی آستان معصومه این گل محبوبه . چشم هایش به زلالی كوثر است . وقتی كه پدر را نگاه می كند زیباترین شعر هستی را با نگاه معصومش می سراید . موسی (ع) گفتاری از پدر بزرگوارش را به یاد می آورد كه فرمود :

" خدا را حرمی است كه آن مكه است ، رسول خدا را حرمی است كه آن مدینه است ، امیرالمومنین را حرمی است كه آن كوفه است و ما را حرمی است كه آن قم است . از فرزندان ما دختری ، فاطمه نام در آنجا دفن می شود كه هر كس او را با معرفت زیارت كند بهشت بر او واجب است .

" نجمه " قنداقه سبزش را در آغوش می گیرد و بوسه اس گرم را نثار پیشانی بلندش می نماید . لبخندی كودكانه بر چهره ملكوتی اش می نشیند . " نجمه " فاطمه " گل موسی " را سخت در آغوش می گیرد و می بوید ، عطری از چهره زیبای فاطمه برانگیخته می شود . وقتی صدای اذان امام موسی كاظم (ع) گوش جان "معصومه" را نوازش می دهد ؛ چشمهایش آینه دار بهشت می شود .

رضا (ع) آرام به فاطمه نگاه می كند و فاطمه هرگاه چهره برادر را زلال چشمش می یابد لبخند می زند و در حافظه تاریخ بار دیگر محبت این برادر و خواهر چون زینب (س) و حسین (ع) ثبت می شود . قاصدكها هم خوشحال و شاد دور سر فاطمه چرخ می خورند و میلاد این محبوبه الهی را جشن می گیرند .

 قاصدكهای عاشق

شمیم دل نوازی سراسر خانه موسی را فرا گرفته ، خنكهای نسیم حضور فرزندی الهی كه امروز خانه ساده و بی ریای امام را جلا داده ؛ د رهوا جاری است . شادی ، لبخند و مهرورزی واژه هایی است كه با آمدن این نور رسیده روح دیگری یافته اند . وقتی غنچه لبخند روی لبهای زیبایش می شكوفد امام موسی كاظم (ع) ، خاتون دو عالم حضرت نجمه و امام رضا (ع) سراسر شادی و شور می شوند .

آنچه بیش ازهمه جلوه گری می كند نگاههای معصومانه فاطمه به برادرش رضااست . در برخورد چشمهای رضا با صورت زیبا و دوست داشتنی فاطمه لبخندی جریان دارد كه زیباترین تغزل عالم است . عشق در نگاههای ملكوتی این دو معنا می یابد و دلدادگی در خنده های برادرانه رضا تجلی دارد فاطمه را به آغوش می كشد و پیشانی اش را بوسه باران محبت می كند و فاطمه تمام این خوبیها را با یك لبخند پاسخ می دهد .

آنچه در وجود این دو جاری است همان محبت و عشقی است كه زینب (س) و حسین (ع) را شیدا كرده بود . فاطمه و رضا دو بال ملكوتی نجمه اندكه بیشتر ازهمه به چشمهای خویش ایمان داشتند .

آنچه از برگهای تاریخ می توان دریافت رابطه عمیق و عاشقانه این دو برادر و خواهر است . تا آنجا كه وقتی امام رضا (ع) به امر خلیفه به سرزمین ایران هجرت كردند دل نازك خواهر تاب فراق برادر را نیاورد و راه ایران را پیش گرفت .

فاطمه شب ها با ستاره ها از خوبیهای رضا (ع) می گفت و روز تمام دلدادگی خود رابه قاصدكهای عاشق می سپرد تا به رضا (ع) برسانند.

روزها و شبهای پرخطر سفر برایش آسان می نمود چرا كه دیدار محبوب ، امید قلب و برادر عزیزش را در انتهای سفر امید داشت و به این امید آنچنان خرسند بود كه تمام سنگینی سفر بر شانه هایش سبك می نمود . شوق دیدار برادر در قنوتهایش تجلی داشت ، و نمازش از عطر حضور رضا پر بود . وقتی به سجده می رفت زیارت امام خویش را آرزو می كرد .

روزهای سفر دیر به شب می انجامید و مسافت حجاز تا طوس چقدر طولانی تر شده بود ، چشمان معصومه (س) در طول سفر همچنان افق را می كاوید تا كدامین روز از راه برسد و انوار تابناك برادر را در خویش پنهان داشته باشد . كاروان همچنان به سوی طوس در حركت بود و هر روز قاصدكهای عاشق پیغام معصومه را برای برادرش رضا بر بالهای باد می بردند ...

 محبوبه بیمار

كاروان بیابان را می شكافت و پیش می رفت ، جز زنگ كاروان هیچ صدایی به گوش نمی رسید .

به خلیفه ظالم خبر رسید كه كاروانی از سادات هاشمی كه مریدان و فرزندان و اقوام امامند در راه طوسند و به آروزی دیدار خورشید خاندان حضرت رضا (ع) راه می پیمایند ؛ خلیفه كه از حضور با صلابت سادات هاشمی بیم داشت سپاهی را مهیا ساخت تا این كاروان را از حركت باز دارد .

ساوه تازه به قدوم كاروانیان منور شده بود و انوار علوی بی بی معصومه (س) بر روح شهر جاری شده بود كه سپاه مأمون به شهر آمدند ، گروهی گریختند و بیست و دو نفر به شهادت رسیدند و حضرت معصومه چون عمه اش زینب زخم دار این فاجعه بود .

كشته شدن همراهان و ندیمان غمی فزاینده را برای بانوی صبور به ارمغان آورده بود .

بانو بیمار شده بود ، نمی دانم بدست سپاهیان او را مسموم كرده بودند یا از فرط بیماری تاب از كف داده بود اما هر چه بود روزگار سختی بر بانوی كرامت می گذشت .

بیماری بر جسم بانو چنگ انداخته ، دیگر تاب رهسپاری تا طوس را نداشت ، روزها را به سختی به شب می رساند و شبهایش را تنها با قاصدكهای عاشق هم صحبت است .

ستاره ها برای دلداری به عیادتش می آیند و ماه هر شب تا صبح بر بالینش بیمارداری می كند.

امشب گل محبوبه ما بیمار است .و چون مادرش نماز شب را نشسته می خواند . نمی دانم امشب بانو قنوتش را به كدامین دعا معطر می سازد . به سجاده بانو نزدیك می شویم شاید دوباره بتوانیم عطر زلال گل محبوبه را از سجاده معصومه (س) استشمام كنیم .

 پروانگان شیدا

مردم قم عطر بهشت می دادند . چند گاهی بود كه قدمهای قمی ها ساوه را با طراوت كرده بود . سادگی از چشمهایشان می بارید و عشق به اهلبیت در پیشانی بلندشان تجلی داشت . آنقدر عاشق بودند كه چون خبر رسیدن محبوبه آل رسول را شنیده بودند به ساوه آمدند تا این سلاله سبز با قدمهای بهاری اش شهر آنان را نیز معطر سازد .

قم سالهای متمادی عطر ولایت می داد و از رایحه دل نواز حب علی لبریز بود . قم نگین انگشتر ولایت پیشگان ایران بود و تندیس محبت ایرانیان به خاندان آفتاب . و امروز كه ساوه میزبان محبوبه رضا حضرت معصومه است قدمهای سبكبال قمی ها را نیز شانه هایش احساس می كند .

بیماری و از دست دادن تعدادی از كاروانیان توان از معصومه (س) ربوده بود اما وقتی قاصدكها خبر حضور قمی ها را به او دادند لبخند زیبایش به صبح طراوت داد داد و شبنم ها بار دیگر بر گونه گل ها خود نمایی كردند .

آری اهالی قم به استقبال قدمهای خانم آمده بودند تا غبار راهش را سرمه چشمانشان گردانند و از مژگان عاشقشان فرشی بگسترنند تا پذیرای گامهای هاشمی حضرت فاطمه معصومه (س) باشند ؛ گاه ملاقات قمی ها با بانو دیدنی بود . فرشتگان مسافت آسمان تا زمین را پیموده بودند تا در این ضیافت زیبا حضور داشته باشند.

اشك میهمان چشم ها بود . بی بی پشت پرده ای آرام نشسته بودند و قمی ها عاشق دست بر سینه ایستاده بودند .

خورشید با تمام زیبایی اش این لحظات ناب را می سرود و آسمان دست نوازش خود را بر سر همگان می گستراند .چه زیبا بود حضور این عاشقان ولایت در كنار بانوی كرامت.

موسی بن خزرج از عاشقان مجنون و دلسوخته اهل بیت كه همیشه چشمانش تجلیگاه یاد و نام اهل بیت (ع) بود ، گام پیش نهاد و آرام گفت : بانوی بزرگوار ، "قم" در انتظار قدمهای ملكوتی شماست . آیا قمی ها این سعادت را دارند كه میزبانی شما را داشته باشند ؟ اگر كرامت كنید و قدم بر چشمهای ما بگذارید سعی خواهیم كرد میزبانان خوبی برای شما باشیم .

سكوت معنی دار خانم دل شیعیان قمی را چراغانی كرد و چیزی نگذشته بود كه موسی بن خزرج مهار مركب خانم را در دست گرفته و راه قم را در پیش رو داشت .

قاصدكها شاد بودند اما تلخی بیماری بانو هنوز تمام لبخند را بر لبهایشان ننشانده بود . زمین ساوه دلگیر و غمین به غروب می مانست چون در این چند روز بهترین ساعات خویش را زیر گامهای گل محبوبه سپری كرده بود .

ابرها از پس كاروان بانو در حركت بودند و نسیم هم آنها را همراهی می كرد . موسی بن خزرج چون گل نوشكفته شاد بود و قم به پایان رسیدن این انتظار را به جشن نشسته بود.

 شبنم اشك

مردم زیادی به استقبال آمده بودند ، زنان و دختران قم با چشمهای مهربانشان به دیدار بانو می شتافتند .

بعضی تا چشمانشان به جمال بانو روشن می شد از شوق نمی توانستند سخن بگویند . بانو میهمان موسی بن خزرج بود و در این روزها مردم برای عرض ارادت پایكوب خانه او بودند . او كه مهربانی مرامش بود و عشق به اهل بیت درچشمانش موج می زد .

دست مهربان خانم بر سر شهر كشیده شده بود و همه افراد حضور بانو را ارج می نهادند . فضای شهر را عطر امام رضا (ع) به خود گرفته بود . همه جا از خانم سخن به میان می آمد .

روزها مردم به دیدار بانو می آمدند و شبهای این محبوبه مهربان به عبادت سپری می شد . هر شب استوانه های نورانی از آسمان شهر به سوی آسمان كشیده شده بود . وقتی دقت می كردی تسبیح آسمان و زمین . درختان و پرندگان ، همه و همه را می شنیدی . خانه موسی بن خزرج كانون مناجات شبانه قم بود . آه كه چه اشكهایی چه گریه گریه های معصومانه ای در دل شب بر گونه های بانو جاری می گردید . گاهی از دوری برادر می سوخت گاهی مناجات می خواند و گاهی سكوت می كرد . در این مدت كوتاه كه محبوبه رضااشك هایش را به شب های قم می سپرد صبح كه خورشید سر بر می آورد بر رخ تمام گل های شهر ژاله صبحگاهی جلوه گر بود .

و من می دانم كه طراوت شبنم اشك بانو تا همیشه در شب های شهر جاری خواهد بود .

دوری برادر برای خواهری مهربان چون معصومه بسیار دشوار می نمود و از این رو بانو بعد از نمازهایش دست به دعا بر می داشت و در هجران برادر چون شمع می سوخت و از خدا می خواست كه تا فراق بین او و برادر را به سر آورد . چه روزگاری بر قم گذشت ؛ شبها یكپارچه اشك بود و روزها خورشید بغض كرده بود و اینها نبود مگر به خاطر چهره بیمار خانم .

پروانه ها می گفتند : چند روز است خانم خوشحال تر به نظر می رسد . شاید قاصدكها خبری از برادر برایش آورده بودند ... نمازهای بانو عطر وصال می داد این را از تشهد نمازهایش می توان فهمید .

 مردان سبز پوش

چه روزهایی بر تاریخ قم گذشت ورود و عطر افشانی اش نقطه عطفی در تاریخ این شهر بود و رفتنش غمبارترین روز را برای قم به ارمغان آورده است .

آل سعد سردابی در ملك موسی بن خزرج حفر كردند تا پیكر محبوبه خدا را در آن دفن كند . مقدمات تدفین آماده شده بود . زنان متقی و پارسا گل برگهای پیكر معصومه (س) را به اشك چشم غسل دادند و آماده بودند تا پیكر بانو را بر شانه هایشان تا بی كران افق تشییع نمایند . چه سخت است خدایا ! پیكر پاك یك گل در میان خاك پنهان گردد. چه سخت است وقتی كه بادهای زرد گلبرگ های نوشكفته گلی را پرپر كنند . چه سخت است با خاندان آفتاب همنشین بودن و پس ازمدت كوتاهی دل كندن ازاین همه روشنایی .

چه سخت است خدایا ! چه سخت است.هر وقت عطر نمازش در آسمان شهر می پیچد،شمیم قنوتهای زهرای مرضیه و نسیم مظلومیت زینب علیهماالسلام بر شهر وزیدن می گرفت و حالا بار دیگر شهر در روز مرگی خود غوطه ور است . آه كه چقدر احساس تنهایی می كنیم معصومه (س) یك دنیا صفات پاك و پسندیده بود كه همه را از پدر و برادرش آموخته بود و هم اكنون این تندیس سلوك است كه به سمت خدا سفر می كند .

پیش از اینكه جمعیت سوگوار برسند قاصدكها خود را به قبر بانو سپرده بودند و با خاك نجوا می كردند و عطر خاك را به حافظه خود می سپردند و اشك چشمان خود را با خاك بستر عروج بانو می گرفتند .

ستاره ها مات و مبهوت به قبر می نگرند و منتظرند تا آخرین نگاههای خود را وقف بانوی خوبیها نمایند.

جمعیت از راه می رسد تا پیكر محبوبه را به سرداب برند و به خاك بسپارند ... اما چه كسی ؟ چه كسی توان این خاك سپاری را دارد ؟! سئوالی بود كه درتمام چشمها جرقه می زد ...

صدای گامهای سوارانی از دور به گوش می رسد ...

- دست نگهدارید دو سوار نقاب پوش به این سمت می آیند .

نگاههای نگران به سمت دیگر كشانده می شوند دو سوار می آیند با قامتی رشید استوار و با صلابت از اسبها به پایین می آیند بر بانو نماز می گذارند پروانه ها هم به آنها اقتدا می كنند و بانو را به قبر می سپارند . مردم همچنان مبهوت در حضور نورانی مردان سبز پوشند كه سوار بر اسب در انتهای افق محو می شوند ؛ گویی زمان از حركت ایستاده بود وقتی مردان سبزپوش به خاكسپاری بانو مشغول بودند . هق هق گریه قاصدكها و مبهم خواندن فاتحه به گوش می رسید . آه آن گرد خاكستری كه روی قبر بانو باقی مانده چیست ؟

آری بالهای سوخته پروانه هاست و امروز آنها هم سوختند . هم جامه دریدند و هم خاكسترشان را باد با خود تا جوار حضرت او برد ...



مرتبط با : شعر و ادب
برچسب ها : داستانهای زیبا-
نویسنده : فخـیم
تاریخ : پنجشنبه 3 فروردین 1391
زمان : 03:02 قبل از ظهر
:: فروشگاه کارت شارژ "شارژسنتر - فخیم"
:: گوشه ای از زندگانی حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها
:: ویژه دهه کرامت
:: ولادت حضرت معصومه (سلام الله علیها) حاج مهدی سلحشور
:: (عاشق اگر شدم اثر چشم های توست)
:: كریمه اهل بیت (سلام الله علیها) شفیعه روز جزاء
:: بغض آذربایجان
:: پیامک شب قدر
:: بانوی ادب و شجاعت
:: احكام روزه | ماه مبارک رمضان
:: راز اصلی روزه‌داری در اسلام چیست؟
:: ویژه نیمه شعبان،ولادت امام زمان(عج)
:: ویژه ولادت حضرت علی اکبر
:: ویژه ماه شعبان
:: ویژه روز تبلیغ و اطلاع‌رسانی دینی
:: نگاهى به وصایاى امام على (ع) به جوانان 
:: اشعار
:: خواص صلوات
:: خلوت ...
:: اَلّلهُمَ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج


 

شارژ ایرانسل

فال حافظ