تبلیغات
خـورشـید قـم - مهربانتر از آفتاب

" خـدایـا نگویم دستم بگیر، عمریست گرفته ای مبادا رهـا کنی... "

 
 
مهربانتر از آفتاب
نظرات () |

مهربانتر از آفتاب

نویسنده : لیدا اسلامى گویا

با شنیدن صداى آقاى دكتر، تكانى به‏خودش داد و به طرف اتاق دكتر رفت، خانم‏منشى در حین نوشتن زیر چشمى نگاهى به‏زن انداخت و آرام گفت:

- نوبت‏شماست.

دكتر پشت میز كارش نشسته بود و سر گرم‏نوشتن بود. با ورود زن نیم نگاهى از پشت‏عینك كرد و گفت:بفرمایید بنشینید. چندقدم جلوتر صندلیهایى به ردیف كنار هم‏چیده شده بودند. روى یكى از صندلیها كنارمیز دكتر نشست. دكتر خودكار را روى برگه‏هاگذاشت و از جا بلند شد.

- خانم شما مى‏دونید مشكل دخترتان‏چیه؟

زن سرش را پایین انداخت، دكتر نفسش رااز گلو بیرون داد و ادامه داد:

مشكل چشم دخترتون اینجا حل نمیشه،چشمش نیاز به عمل داره.

زن با ناباورى به دكتر نگاه كرد.

- یعنى چى آقاى دكتر؟ بیشتر توضیح بدیدببینم چه بلایى به سرم اومده.

دكتر نگاهى به زن انداخت.

- خانوم لطفا آرامش خودتون رو حفظ كنید. عمل چشمش ساده است ولى حساس‏و چون ما در اینجا وسایل پیشرفته‏اى نداریم‏باید به تهران منتقل بشه تا هر چه زودتران‏شاءالله سلامتى چشماشو به دست‏بیاره.

...

از مطب دكتر كه بیرون آمد هنوز گیج‏بود وچشمانش سیاهى مى‏رفت. دستان كوچك‏دخترك را به دست گرفت و روى صندلى كه‏در سالن انتظار چیده بودند، نشستند،دخترك از صندلى پایین پرید، دستان لرزان‏ مادر را به طرف خودش كشید.

مامان، بریم.

به چشمان درشت كودك خیره شد، لكه‏سفیدى در چشم چپش دیده مى‏شد، غمهاى‏زن به صورت قطراتى اشك از چشمانش‏بیرون آمد و هویدا شد. دخترك تا اشك مادررا دید با دست كوچكش اشك مادر را پاك كردلبهایش را جمع كرد:

مامان، چرا گریه مى‏كنى؟ اگه به بابا نگفتم،اصلا مگه خودت نگفته بودى آدم گنده گریه‏نمى‏كنه، حالا خودت كوچولو شدى و دارى‏گریه مى‏كنى.

زن لبخند كمرنگى به لب آورد و كودك رادر بغل گرفت.

نه من گریه نمى‏كنم حالا بریم، بریم‏عزیزكم. كودك سرش را از آغوش زن جدا كردو به چشمهاى سرخ و اشك آلود زن خیره‏شد.

مامان، دكتر گفت چشم من خوب میشه،هان مگه دكتر نگفت‏خوب میشه؟

زن چندبار سرش را تكان داد.

چرا عزیزم، گفت‏خیلى زود چشمت‏خوب‏میشه.

زن از جا بلند شد و چادر خاك آلودش راچندین بار تكان داد و چادر را روى سرش‏محكم كرد. خوب حالا بریم.

دخترك سرش را پایین انداخت و به كف‏سالن خیره شد.

یعنى تا موقع جشن تولدم چشمم خوب‏شده؟

سرش را بالا گرفت نگاهش را در نگاه مادرخیره كرد.

آره مامان، یعنى تا اون موقع خوب میشه؟

زن آهى كشید و زیر چشمى به دخترك‏نگاهى كرد:

تا خدا چى بخواد دخترم حالا بریم‏ان‏شاءالله كه خیلى زود خوب میشه.

كلید در كه براى دومین بار چرخید در بایك حركت‏باز شد.

مامان، براى جشن تولدم مى‏خواى چى‏بخرى، هان، بگو مامان.

زن نفس عمیقى كشید و چادرش را ازسرش برداشت و روى طناب رخت انداخت.

حالا بروجك كو تا جشن تولدت.

دخترك به طرف راه پله‏هاى اتاق دوید وروى دومین پله نشست و شروع كرد به بازى‏كردن با بند كفش‏هایش، بعد كه انگار چیزى‏یادش آمده باشد سرش را به طرف مادربرگرداند.

مامان، تو مى‏گویى تا آن موقع كار بابا تموم‏میشه و مى‏یاد؟

زن سرش را به طرف كودكش برگرداند.

آره مگه میشه بابا تو را فراموش كنه حتمابرات یك هدیه خوشگل هم مى‏خره ولى من‏مى‏خوام بهش زنگ بزنم زودتر بیاد.

شادى در چهره دخترك نمایان شد.

یعنى بابا میاد؟ آره، همین فردا میاد؟

حالا زود پاشو برو تو اتاقت تا خسته‏ام‏نكردى، بدو الان منم میام.

دخترك از جا بلند شد و به طرف اتاق دوید.زن نگاهى به آسمان انداخت، ستاره‏ها مثل‏همیشه در حال چشمك زدن بودند،لحظه‏اى نگذشته بود كه شانه‏هاى زن به لرزه‏افتاد و صداى هق هق در میان گریه‏اش گم‏شد.

خدایا، خودت كمكمون كن، یا امام زمان،چطور جواب این طفلى رو بدم، یه ماه دیگه‏جشن تولد و بعد مدرسه، یا فاطمه الزهراء، تورو به حق حسینت، تو رو به حق آن مظلوم‏تشنه لب كربلا یه نظرى به ما بكن. اون هنوزبچه است چیزى نمى‏فهمه، خودت كمكش‏كن. یا امام رضا، قربون غریبى‏ات برم آقا جون،دل كوچكش رو نذار بشكنه.

صداى دخترك زن را به خود آورد:

مامان، مامان، پس نمى‏یاى؟ تنهایى‏مى‏ترسم!

زن خم شد و مشتى آب به صورتش زد و به‏طرف اتاق راه افتاد.

زن خودش را روى صندلى رها كرد و گوشى‏تلفن را برداشت و شروع كرد به گرفتن شماره.

خوب حالا بروتواتاقت، عروسكت‏تنهاست. دخترك سرش را پایین انداخت و به‏طرف اتاقش به راه افتاد.صداى مادر بلند شد:

سلام، چطورى؟ خوبى آره ... بردمش‏مى‏گن باید عمل‏بشه، آره خودشون‏هم اینوگفتن. گفتن‏ما وسایل نداریم‏باید به تهران‏منتقل بشه. نه‏مى‏گن خطریه بایدزود ببریش.

كودك‏چشمهایش پراشك شد وعروسكش رامحكم در آغوشش فشرد:

خوش به حالت چشمهاى توهم خوشگل‏و هم هیچ وقت هم مریض نمیشه، مى‏بینى‏چشم من یكیش لك داره. اون یكى... توچى‏میگى فكر مى‏كنى چشم من خوب میشه؟مامان مى‏گه خوب میشه.

عروسك را از بغل جدا كرد و به چشمهاى‏آبى عروسك خیره شد. انگار عروسك هم‏زبان باز كرده بود و داشت‏با او حرف مى‏زد.انگار مى‏گفت عمل كردن كار خیلى سختیه.

خودش را روى تخت رها كرد و چشم‏هایش را بست، حالا جز سیاهى نمى‏دید،همیشه از سیاهى مى‏ترسید.چشم‏هایش راباز كرد، دلش گرفت، بغض كرد و از جا بلند شدو جلوى آینه ایستاد و به چشم‏هایش خیره‏شد و شروع كرد به گریه كردن. زن با صداى‏گریه دخترك، خودش را به اتاق رساند.دخترك گوشه‏اى كز كرده بود و دستهاى‏كوچكش را روى چشمهایش گذاشته بود وداشت گریه مى‏كرد. به سوى دخترك دوید ودخترك را در آغوش كشید:

چیه زهراجان! چى شده دختر گلم؟ مگه‏تونمى‏گى بزرگ شدى، حالا گریه مى‏كنى،حرفهاى صبحى رو فراموش كردى؟

مامانى، اگه چشمم خوب نشد، چى؟ اگه‏دیگه نتونم ببینم.

زن دستى به سركودك كشید.

نه عزیزم، زهراخانم! دكتر قول داده كه‏چشمت رو خوب كنه، چشمهات زود خوب‏میشه، اگه گریه كنى، مامانى دیگه باهات‏حرف نمى‏زنه.

دخترك هق هقى كرد و آرام به خواب رفت.زن نگاهى به چهره مظلوم دخترش كرد،دلش پرغصه بود. از جا بلند شد و بیرون رفت.

× × ×

اتوبوس چند ساعت‏بود كه به راه افتاده‏بود; چشمهاى خواب آلودش را باز كرد.اتوبوس داشت وارد شهر دیگرى مى‏شد.دخترك نگاهى به پدرش كرد، پدر داشت ازپنجره به مناظر بیرون نگاه مى‏كرد.

بابا، اینجا كجاست؟

مرد خنده‏اى كرد، دست دخترك را دردستانش گرفت و آرام گفت:

اینجا قمه، قم، یادته برات تعریف كردم؟همون كه گفتم یك خانمى بوده، خیلى‏مهربون بوده. یبار كه مى‏خواسته به داداشش‏سرى بزنه، مریض میشه. همون كه مى‏گفتم‏خواهر امام رضاست. حرمش اینجاست.

دخترك به پدرش خیره شد و انگار چیزى‏یادش آمده باشد، رو به پدر كرد:

بابا، اینجا بایستیم یانه؟

نه، فكر نكنم باید زود بریم تهران.

دخترك سرش را به طرف مادر برگرداند:

مامان، نمیشه یك روز هم اینجا بمونیم؟

زن نگاهى به مرد كرد.

عباس نمیشه بمونیم؟ حالا چطور میشه‏یك روز دیر برسیم.

مرد تكانى به خودش داد و با اشاره ابروجواب داد:

نه نمیشه ان‏شاء الله برگشتنى.

دخترك دست پدر را گرفت.

یادته گفتى خواهر امام رضاعلیه السلام‏اینجاست. مگه نگفتى خیلى هم مهربونه.مگه نگفتى بچه‏ها رو دوست داره. بریم پهلوى‏اون; من بهش میگم چشمهامو خوب كنه.

زن سرش را پایین انداخت:

عباس، زهرا راست میگه. بیا بریم سراغ‏حضرت معصومه‏علیها السلام. بهترین طبیب اونه;طبیب دل هم هستش.

بعد ادامه داد:

بریم یك زیارتى هم بكنیم و یك توسلى هم به‏خانوم داشته باشیم. اگر هم تغییر نكرد، دلمون كمى‏آروم مى‏شه. عباس، حالا كه تا این جا اومدیم دلت میادبدون زیارت بریم؟ حضرت معصومه‏علیها السلام هم كه‏قربون جدش برم، اون قدر بزرگوارهستش كه یك نظركوچكى هم به ما مى‏كنه. بى‏خود نیست كه بهش میگن‏كریمه اهل‏بیت. حالا كه سعادت پیدا كردیم چرا نریم؟حالا كه خدا توفیق زیارت به ما هم داده چرا نریم؟

مرد خنده‏اى كرد و با صداى بلند گفت:

آقاى راننده، قربون دستت، كمربندى‏نگهدار.

وارد حیاط كه شدن دخترك به گنبدطلائى حضرت معصومه‏علیها السلام كه مثل‏مرواریدى در صدف مى‏درخشید، خیره شد.عده‏اى گوشه‏اى نشسته بودند، عده‏اى درحال خوردن آب بودند، عده‏اى وضومى‏گرفتند. به طرف كفشدارى رفتند و واردحرم شدند. اطراف ضریح شلوغ بود. درورودى رابوسیدند. زن دستش را روى‏سینه‏اش گذاشت و كمى خم شد:

السلام علیك یابنت رسول الله! السلام‏علیك یا اخت ولى الله! السلام علیك یابنت‏موسى بن جعفر و رحمة‏الله، السلام...

اشك از چشمان زن سرازیر شد. دخترك‏نگاهى به اطرافش كرد. چشمان همه اشك‏آلود بود. همه با دلى شكسته و پرغصه آمده‏بودند. یك لحظه احساس كرد مادر در كنارش‏نیست. همه چادر مشكى بر سر داشتند.دخترك برگشت‏به طرف كفشدارى. از مادرخبرى نبود. لحظه‏اى ایستاد و به اطرافش‏نگاه كرد. مادر نگاهى به زیارتنامه كرد و سرش‏را برگرداند.

زهرا، بیا باهم بخونیم هرچى من گفتم،توهم بگو.

سر كه برگرداند، از زهرا خبرى نبود. از جابلند شد و به طرف جمعیت رفت:

زهرا! زهرا جان! دخترم كجایى؟

از دخترك خبرى نبود. رواقها و حیاط راگشت. به هركس كه مى‏رسید، با اشك والتماس نشانه‏هاى دخترش را مى‏داد ودیگران به علامت تاسف و منفى سرى تكان‏مى‏دادند. ناامید برگشت‏به طرف ضریح. دردلش آشوبى به پا بود. دستانش را به ضریح‏گره زد.

یا حضرت معصومه! قربونت‏برم خانوم.دخترم روگم كردم; اومده بود شفاى چشمش‏رو از تو بگیرم. مى‏خواهم به جان پدرت‏قسمت‏بدم كه خودت مواظبش باشى. خودت‏شفاش بدى. صداى فریاد زن بلند شد:

خانم جون، كمكم كن، به جان محسن‏زهرا، دخترم رو بهم برگردان.

جمعیت‏به دور زن جمع شدند. هركس‏چیزى مى‏گفت. یكى مى‏گفت:

دخترم، گریه نكن پیداش میشه. یكى‏مى‏گفت:

خانم خودش نگه‏اش مى‏داره گریه نكن.زن زیارتنامه را در دستانش محكم گرفته بودو با اشك و ناله مى‏خواند.

خانم جون، امروز مهمون توهستم.مواظب مهمون غریبت‏باش، نذار پهلوى‏ عباس شرمنده بشم. من مى‏دونم الان دارى‏هم نگاهم مى‏كنى و هم حرفهامو مى‏شنوى،جوابم بده.

زن سرخم كرده بود و اشك مى‏ریخت.متوسل شد به ائمه اطهارعلیهم السلام. یك لحظه‏احساس كرد در میان جمعیت كسى صدایش‏مى‏كند.

- ... مامان، مامان.

زن سربلند كرد. دخترش بود، چهره‏اش‏زیباتر از هر لحظه. انگار با نور همنشین شده;از جا بلند شد و كودك را در آغوش كشید:

دخترم زهراجان! عزیزم كجابودى؟ مامانوگذاشتى كجا رفتى؟

دخترك سرى تكان داد و گفت:

یهو دیدم نیستى، رفتم همه جارو گشتم،پیدات نكردم. گوشه‏اى نشستم خوابم برد.وقتى بیدار شدم، دیدم صداى گریه‏ات میاد.

زن، كودك را از آغوش جدا كرد و به‏چشمانش خیره شد. در عین ناباورى چشم‏دخترك را دید كه لكه‏اى در آن دیده‏نمى‏شود. خانم فاطمه معصومه‏علیها السلام دخترك‏ را شفا داده بود. زن سر برگرداند و به ضریح‏چشم دوخت:

خانم جون، مى‏دونستم شفاش مى‏دى،مى‏دونستم نگاهم مى‏كنى.

جمعیت‏بر زن فشارى آورد و زن دخترك را در آغوش مى‏فشرد. صداى جمعیت‏ بلند بودكه پى در پى صلوات مى‏فرستادند.(با استفاده از كتاب كرامات معصومیه(س)



مرتبط با : شعر و ادب
نویسنده : فخـیم
تاریخ : شنبه 6 اسفند 1390
زمان : 12:20 قبل از ظهر
:: فروشگاه کارت شارژ "شارژسنتر - فخیم"
:: گوشه ای از زندگانی حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها
:: ویژه دهه کرامت
:: ولادت حضرت معصومه (سلام الله علیها) حاج مهدی سلحشور
:: (عاشق اگر شدم اثر چشم های توست)
:: كریمه اهل بیت (سلام الله علیها) شفیعه روز جزاء
:: بغض آذربایجان
:: پیامک شب قدر
:: بانوی ادب و شجاعت
:: احكام روزه | ماه مبارک رمضان
:: راز اصلی روزه‌داری در اسلام چیست؟
:: ویژه نیمه شعبان،ولادت امام زمان(عج)
:: ویژه ولادت حضرت علی اکبر
:: ویژه ماه شعبان
:: ویژه روز تبلیغ و اطلاع‌رسانی دینی
:: نگاهى به وصایاى امام على (ع) به جوانان 
:: اشعار
:: خواص صلوات
:: خلوت ...
:: اَلّلهُمَ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج


 

شارژ ایرانسل

فال حافظ