تبلیغات
خـورشـید قـم - عشق مادرى

" خـدایـا نگویم دستم بگیر، عمریست گرفته ای مبادا رهـا کنی... "

 
 
عشق مادرى
نظرات () |

عشق مادرى

نویسنده : عبدالصمد زراعتى جویبارى

دخترك خردسال درون كیسه اكسیژن به آرامى نفس می‌كشید. گاه چشمان آسمانى رنگش را لحظه‌اى به صورت مادرش می‌دوخت، گویا چیزى از او می‌خواست. مادر با نگاهى خسته و درمانده به نقطه‌اى از اتاق خیره می‌شد و در میان خیالات غوطه می‌خورد تا دور دستها روزنه امیدى به چشم نمی‌خورد.

آفتاب از لاى پرده كركره آبى رنگ به داخل اتاق سرك می‌كشید. باد خنكى از دشت شرقى ساوه تا عمق قم می‌خزید. لكه‌هاى سفید ابر به دنبال باد در دل آسمان آبى می‌دویدند. ساعت ده صبح را نشان می‌داد كه دكتر با تبسمى ساختگى وارد اتاق می‌شد.

مادر «اسما» از جاى برخاست و سلام كرد. چشمان زن پف كرده و قرمز شده بود. دكتر،‌ پس از معاینه اسما لحظه‌اى مكث كرد؛ گویا تقلاى قلب كودك براى ماندن توجهش را جلب كرده بود. به چشمان كودك نگریست.مادر كه مدام به این سو و آن سوى تخت می‌رفت و چادرش را جابجا می‌كرد، بی‌صبرانه می‌گفت :

آقاى دكتر، بچه‌ام، بچه‌ام چطوره؟

...

و دكتر كه همچنان سعى داشت لبخند بر لب داشته باشد، گفت : امیدمون به خداست. ببینیند خانم،‌ ما سعى مونو كردیم. عكس و آزمایشات چیز خاصى رو نشون نداد. در این ده، دوازده روز اونو تحت مراقبت قرار دادیم تا شاید بتونیم بفهمیم مریضى بچه‌تون چیه، ولى چیزى دستگیرمون نشد، احتمال داره اسما كوچولو به ذات الریه مبتلا باشه. بیش از این، بسترى بودن كودكتون صلاح نیست. به هر حال به خدا توكیل كنید. آنگاه چیزهایى در پرونده كودك نوشت و از اتاق خارج شد. خانم جوانمرد سر به زیر انداخت و با گوشه چادرش اشكهایش را پاك كرد.

چند روزى نگذشته بود كه عشق مادرانه، دخترك را به بیمارستان اخوان تهران كشید تا شاید روزنه امیدى گشوده شود. یك ماه تمام مادر در كنار تخت دخترك به آسمان كدر و دود گرفته تهران چشمدوخت تا از پس ابرهاى دلگیر كننده نور امید بدهد؛ اما مشیت الهى چیزى دیگرى بود گویا «اسما»‌ می‌بایست …

وقتى از تهران باز گشتند همه كار «اسما» را تمام شده می‌انگاشتند. هر روز علامتى تازه از مرگ از قامت كوچك او بروز می‌كرد و قلب مادر را بیشتر در رنج فرو می‌برد. دیگر كسى سراغ اسما رانمی‌گرفت و از حال او چیزى نمی‌پرسید. گویا همه می‌خواستند او را تمام شده بدانند.

شبى دخترك دچار مشكل تنفسى شد. زن با پریشانى و اضطراب به یاریش پرداخت، ولى نمی‌دانست چه كند. در حالى كه به‌ وى دارو می‌خوراند، لب به شكوه گشاد و گفت : می‌بینی،‌ می‌بینى مرد، داره از دست می‌ره. كاش می‌بردیمش تهرون.

مرد از جاى برخاست،‌ كنار پنجره ایستاد و گفت : تهرون؟! مگه نبردیم … ؟!مگه یه ماه بسترى نبود ؟ آخه زن، اینقدر به این طفل زجر نده بذار …

ساكت شد و چشمان پر اشكش را به گلدسته‌هاى حرم، كه از دور نور افشانى می‌كرد، دوخت. زن كه در پس روسرى طوسى رنگش، اشكها را قایم می‌كرد با صدایى گرفته گفت : یعنى بنشینیم و نگاه كنیم !

در بیمارستان مفید،‌ عكس و آزمایشهاى ویژه‌اى از اسما تهیه شد. پزشكان مختلف دوازده روز او را تحت مراقبت قرار دادند. در این مدت، هیچ تغییرى در كودك به وجود نیامد. به تدریج توان خوردن مایعات را نیز از دست داد. دیگر تنها سرم بود كه وى را زنده نگاه می‌داشت. روز آخر یكى از پزشكان كه دستور ترخیص را صادر كرده بود، گفت: این یه بیمارى ناشناخته است و هیچ كارى هم نمی‌شه كرد. متأسفانه تا چند روز آینده… باور كنید امیدى نیست تنها خدا می‌تونه كمك كنه؟

سه روز بود كه از تهران برگشته بودند. دخترك درون اكسیژن شمرده شمرده نفس می‌كشید. آن روز خانم جوانمرد روزه گرفته بود. بعد از افطار، به شوهرش گفت : می‌خواهم اسما را ببرم حرم.

چیزى نگفت گویا از وضع زندگى اش كفاه شده بود. زن ادامه داد : آره شب چهارشنبه است. شاید، شاید بى بى عنایتى بفرماید.

مرد با نگاهى نومید گفت : می‌خواى منم بیام ؟

نه خودم می‌برمش، می‌دونى …

دیگر ادامه نداد. قطره‌اى اشك روى گونه‌اش فرو ریخت. مرد گفت ؟ هر كارى كه صلاح می‌دونى انجام بده.

حرم مانند همه چهارشنبه شبها از زائران پر شده بود. بوى خوش گلاب كه از چند دستگاه بخور ساطع می‌شد. فضاى حرم را عطر آگین كرده بود.

خانم جوانمرد، در حالى كه كودكش را در ‌آغوش گرفته بود. وارد صحن شد و در ضلع جنوبى به دشوارى براى خود جایى دست و پا كرد. اسما یكى در میان نفس می‌كشید. گاه صورتش زرد می‌شد و مادر با دستانى لرزان و ناباور صورتش را نوازش می‌داد تا با گرمى وجودش او را گرم كند؛ اسما كه مهر مادر را روى صورت سردش حس می‌كرد، لحظه‌اى می‌جنبید و بعد در سكوت روى به ابدیت می‌نهاد. ساعت سه نیمه شب را نشان می‌داد و حرم خلوت و آرام شده بود. خانم جوانمرد با چشمانى متورم كنار ضریح نشست و زیر لب حرفهاى دلش را براى بى بى فاطمه معصومه (سلام الله علیها) باز گو می‌كرد : من یه مادرم. بى بى جون، دخترم، دخترم، داره می‌میره، از سر شب اومدم، اى كاش از اولش ، از اولش می‌آوردم اینجا، دختر موسى بن جعفر (علیه السلام) جون برادرت … .

دیگر صداى گریه‌اش بلند شده بود و مثل ابر بهارى می‌گریید … آقام یه عمر روضه خوان شماست. به خاطر ناله‌هایش، به خاطر مرثیه‌هایش، بى بى جون مرحمتى بفرما … .

حرم به آرامى پر از جمعیت می‌شد. صداى قرآن از بلندگوى گلدسته‌ها تا دل افلاك ره می‌پیمود. با برخاستن صداى الله اكبر، خانم جوانمرد كودكش را برداشت و از جاى بلند شد. او را جلوى خود درصف نماز جماعت گذاشت و به نماز ایستاد. بعد از نماز كودك دیگر رمقى نداشت. مادر، كه نمی‌دانست چگونه راه خانه پیش گیرد نالان و مضطرب دخترك را در آغوش گرفت. ولى احساس كرد بدنش گرم شده است. ایستاد، او را از لاى چادرش بیرون آورد و به صورتش نگاه كرد. قطره‌هاى ریز عرق سر و صورت دخترك را پوشانده بود. چهره اسما سرخ شده بود و به آرامى نفس می‌كشید. باور نمی‌كرد. پتو را باز كرد و با شگفتى كودك را در حال جنبش یافت. شادابى وجود كودك را فراگرفته بود. مادر لحظه‌اى به ضریح چشم دوخت و صمیمانه به گریه افتاد. و با تبسمى كه از میان اشك شوق شكل می‌گرفت، سر به آسمان بلند كرد و به آرامى گفت: خدایا، شكرت.سپس رو به حرم كرد و ادامه داد : بى بى جان، فاطمه معصومه، ممنونم … اسماء خودم را وقف شما می‌كنم.

آنگاه دختر را در آغوش كشید و شتابان از حرم خارج شد.



مرتبط با : شعر و ادب
نویسنده : فخـیم
تاریخ : شنبه 6 اسفند 1390
زمان : 12:18 قبل از ظهر
:: فروشگاه کارت شارژ "شارژسنتر - فخیم"
:: گوشه ای از زندگانی حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها
:: ویژه دهه کرامت
:: ولادت حضرت معصومه (سلام الله علیها) حاج مهدی سلحشور
:: (عاشق اگر شدم اثر چشم های توست)
:: كریمه اهل بیت (سلام الله علیها) شفیعه روز جزاء
:: بغض آذربایجان
:: پیامک شب قدر
:: بانوی ادب و شجاعت
:: احكام روزه | ماه مبارک رمضان
:: راز اصلی روزه‌داری در اسلام چیست؟
:: ویژه نیمه شعبان،ولادت امام زمان(عج)
:: ویژه ولادت حضرت علی اکبر
:: ویژه ماه شعبان
:: ویژه روز تبلیغ و اطلاع‌رسانی دینی
:: نگاهى به وصایاى امام على (ع) به جوانان 
:: اشعار
:: خواص صلوات
:: خلوت ...
:: اَلّلهُمَ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج


 

شارژ ایرانسل

فال حافظ