تبلیغات
خـورشـید قـم - زندگینامه امام علی (ع)-قسمت چهارم (از خلافت علی تا شهادت علی)

" خـدایـا نگویم دستم بگیر، عمریست گرفته ای مبادا رهـا کنی... "

 
 
خلافت علی(علیه‌السلام)
خلافت عثمان و خلاف‌کاری‌های او تا اندازه‌ای مردم را آگاه کرده بود؛ از این رو این بار تصمیم گرفتندخلافت را به اهلش بسپارند، لذا به سراغ علی(علیه‌السلام) رفتند. حضرت علی(علیه‌السلام) در ابتدا از پذیرفتن این کار خودداری کرد و فرمود: به فرد دیگری رجوع کنید، چرا که شما طاقت حکومت مرا ندارید. همانا کران تا کران را ابر فتنه پوشیده و راه راست ناشناس گردیده است. بدانید اگر من درخواست شما را بپذیرم با شما چنان رفتار می‌کنم که خود می‌دانم و به گفته گوینده و ملامت سرزنش کننده گوش نمی‌دهم... من اگر وزیر (راهنمای) شما باشم بهتر است تا امیر شما باشم.[۷۷]
پس از اصرار مردم فرمودند: اگر نبود که حقی را احیا و ظلمی را از بین ببرم، مهار خلافت را رها می‌کردم و پس از انجام مراسم بیعت، به بیعت کنندگان فرمودند: بدانید! همان گرفتاری‌هایی که در زمان بعثت رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) دامنگیر شما بود، امروز به سوی شما بازگشته است، سوگند به آن کسی که محمد را مبعوث کرد، باید به هم مخلوط شده و زیر و رو شوید و در غربال آزمایش گردید تا صاحبان فضیلت که عقب افتاده‌اند، جلو افتند و آنان که به ناحق پیشی گرفته‌اند، عقب روند.
سپس فرمودند: هان ای مردم! معاصی و گناهان همانند اسب‌های سرکشی هستند که سوارشدگان بر خود را که اهل باطل و گناهند به دوزخ اندازند و تقوا و پرهیزکاری چون شتران رام و راهواری هستند که مهارشان به دست سواران بوده، آن‌ها را به بهشت می‌رسانند. تقوا راه حق است و گناه راه باطل و هر یک (حق و باطل) پیروانی دارند، اگر اهل باطل زیاد است، از قدیم چنین بوده است و اگر اهل حق کم است، گاهی کم نیز جلو رفته است.[۷۸]
فرمان علی(علیه‌السلام) به مالک اشتر در هنگامی که او را به حکومت مصر منصوب کرد نشانگر توجه و عنایت علی(علیه‌السلام) به مردم و دید او به حکومت است. علی (علیه‌السلام) در فرازی در این عهدنامه به مالک چنین می‌فرماید: پیوسته قلبت را از مهر رعیت آکنده ساز و با لطف و محبت ورزیدن به آنان، آن را مالامال کن، زنهار! نسبت به مردم چون جانوری درنده که برای خوردنشان دنبال فرصت می‌گردد مباش، چه آنان بر دو دسته‌اند: یا برادر دینی تو به شمار می‌روند و یا اینکه در آفرینش همانند تو می‌باشند خطایی که از آنان سر می‌زند بپوشان و از کار زشتی که دانسته یا ندانسته انجام می‌دهند درگذر.
عدالت، برنامه حکومت علی(علیه‌السلام)
علی (علیه‌السلام) ضمن ایراد خطبه‌ای برنامه حکومت خود را چنین بیان فرمودند: بدانید که من شما را به راه حق خواهم راند و روش پیامبر(صلی الله علیه و آله) را که سال‌هاست متروک مانده، دنبال خواهم کرد، من دستورات کتاب خدا را درباره شما اجرا خواهم کرد و کوچک‌ترین انحرافی از فرمان خدا و سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله) نخواهم نمود، من همواره آسایش شما را به راحتی خود مقدم شمرده و هرکاری که درباره شما انجام دهم به صلاح شما خواهد بود، ولی این صلاح و خیرخواهی یک مصلحت کلی است و من عموم مردم را در نظر خواهم گرفت، نه یک عده مخصوص را. چشم ملت به من دوخته شده است؛ باید به حق و عدالت میان آن‌ها رفتار کنم.
سپس اضافه فرمود: تاجایی که من خبر دارم بعضی ها دارای اموال بسیار و کنیزان ماهرو و املاک حاصل‌خیز بسیاری [از بیت‌المال] شده‌اند؛ چنانچه این اشخاص برخلاف حق و موازین شرع این ثروت و دارایی را اندوخته‌ باشند من آن‌ها را مجبور خواهم کرد که آن‌ها را به بیت‌المال برگردانند؛ بدانید که هیچ‌گونه امتیازی بین مردم وجود ندارد مگر به تقوا که پاداش آن در جهان دیگر خواهد بود، بنابراین در تقسیم بیت‌المال همه مسلمین در نظر من یکسان هستند و بنای حکومت من بر پایه «عدالت» است، ستمدیدگان بینوا در نظر من عزیزند و نیرومندان ستمگر ضعیف و زبون.
و در جایی دیگر برنامه انقلابی خود را چنین بیان فرمود: «والله لو وجدته قد تُزَوِّج به النساء و ملک به الاماء...؛ به خدا سوگند اگر بیابم (زمین‌ها و اموالی که عثمان به ناحق به این و آن بخشیده بود) به مالک اصلی آن (بیت المال) برمی‌گردانم؛ اگر چه کابین زنان قرار داده شده باشد یا به وسیله آن‌ها کنیزانی خریده شده باشد.»[۷۹]
حضرت دستور دادند اموال شخصی عثمان را برای فرزندانش باقی گذارند و بقیه را که از بیت‌المال بود میان مسلمین تقسیم نمایند که به هر نفر سه دینار رسید. در این تقسیم حضرت برایه هیچ کس امتیازی قائل نشد؛ به غلام آزاد شده همان قدر داد که به اشراف عرب داد و همه را با یک چشم نگاه کرد.
[آغاز بیعت شکنی] آغاز بیعت شکنی
روش عدالت علی(علیه‌السلام) در حکومت و تقسیم اموال، بسیاری را که در زمان عثمان به امتیازات نابجا خو گرفته بودند خوشایند نیامد، از این رو شروع به نق زدن کردند و سرانجام بیعت شکنی کرده، مردم را علی(علیه‌السلام) تحریک نمودند. از طرف دیگر علی (علیه‌السلام) پس از بیعت تصمیم گرفت در اولین فرصت حکام و فرمانداران نالایقی را که عثمان منصوب کرده بود عزل کند و به جای آن‌ها افراد شایسته و صالحی را بگمارد. این حکّام مخلوع نیز دل‌ پری از علی(علیه‌السلام) داشتند، لذا با بیعت شکنان هم صدا شدند و فتنه جمل را به راه انداختند.
به طور کلی حضرت در طول مدت کوتاه حکومت خود با سه گروه:‌ناکثین، قاسطین و مارقین درگیر بودند. هر یک از این سه گروه جنگی را بر حضرت تحمیل کردند. حکومت چند ساله حضرت علی(علیه‌السلام) با اینکه خیلی کوتاه بود و همواره در حال جنگ با گروه‌های فوق بود، در عین حال همین مدت کوتاه نمونه بسیار روشن و الگوی بسیار موفقی از حکومت اسلام راستین را به بشریت ارائه داد.
جنگ جمل (فتنه ناکثین)
اولین گروهی که برای حکومت علی(علیه‌السلام) دردسر ایجاد کرد همان کسانی بودند که در زمان عثمان از امتیازات ویژه برخوردار بودند و چون علی(علیه‌السلام) آن‌ها را با دیگران برابر در نظر گرفت، دست به پیمان شکنی زدند و با اجتماع در بصره، به همراهی حاکمان معزول فتنه جمل را به راه انداختند و عایشه را نیز فریب داده با خود همراه کردند. سردسته این گروه طلحه وزبیر بودند. طلحه از اولین کسانی (و به نقلی اولین فردی) بود که با علی (علیه‌السلام) بیعت کرده بود،، لکن با این تصور که علی(علیه‌السلام) نیز مانند عثمان عمل خواهد کرد و به او امتیاز می‌دهد. اینان وقتی عدالت علی را دیدند، پیمان شکستند و به شورش علیه امام پرداختند. انگیزه این‌ها در واقع اختلافات طبقاتی بود که طلحه و زبیر و برخی دیگر خواهان آن بودند.
این جنگ در نزدیکی بصره رخ داد و عایشه، همسر پیامبر(صلی الله علیه و آله)، نیز در آن شرکت داشت و مردم را علیه امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) تحریک می‌کرد. این نبرد سه روز بیشتر طول نکشید و علی(علیه‌السلام) موفق شد دشمن را خیلی زود شکست دهد. زبیر که گویا قبل از شروع جنگ پشیمان شده بود، از میدان نبرد بیرون رفت و میهمان کسی شد، ولی وقتی خواب بود صاحبخانه او را کشت و سرش را نزد علی (علیه‌السلام)فرستاد. لکن علی (علیه‌السلام) او را سرزنش کرد و فرمود: «او مهمان تو بود، نباید او را می‌کشتی.» طلحه نیز در میدان جنگ کشته شد و بدین طریق جنگ با پیروزی علی (علیه‌السلام) پایان یافت. بعد از خاتمه نبرد، علی(علیه‌السلام) مرکز حکومت خود را شهر کوفه قرار داد.
قاسطین
دسته دیگری که بر ضد حکومت علی به پا خواسته و جنگی را بر آن حضرت تحمیل کردند، معاویه و عمروعاص بودند که با فریب دادن مردم شام و به بهانه خون خواهی عثمان، از بیعت با علی(علیه‌السلام) خودداری کردند و جنگ صفین را به راه انداختند.
معاویه کیست؟
معاویه از دو فرد پلید و کثیف به وجود آمده بود، لذا خباثت ذاتی را از هر دو به ارث برده بود؛ پدرش ابوسفیان، رئیس مشرکان و بت‌پرستان قریش بود. خداوند در قرآن درباره او فرمود: «فقاتلوا ائمه الکفر فانهم لا ایمان لهم»[۸۰] ابوسفیان در اغلب جنگ‌هایی که بر ضد پیامبر (صلی الله علیه و آله) به راه افتاده بود شرکت داشت و فرمانده لشکر بت پرستان بود. در واقع همو بود که این جنگ‌ها را بر ضد اسلام به راه انداخته بود. ابوسفیان ۲۱ سال با رسول خدا مخالفت و دشمنی کرد و از هیچ آزار و ستمی درباره آن بزرگوار خودداری نکرد و نهایتا در فتح مکه در سال هشتم هجرت از ترس شمشیر اسلام به ظاهر اسلام آورد و هرگز در باطن ایمان نیاورد. ابوسفیان تا آخر عمرش نیز کینه خود را نسبت به بنی هاشم پنهان نمی‌کرد. نویسنده کتاب الامام علی بن ابی طالب نقل می‌کند: پس از آنکه خلافت به عثمان ـ که از بنی امیه بود ـ رسید ابوسفیان از خانه عثمان بیرون آمد و شادمان از این پیروزی که نصیب بنی امیه شده بود به سوی قبور شهدای احد حرکت کرد. وقتی بر سر مزار حمزه رسید لب به سخن گشود، چه سخنی؟ دهان زشت بی‌دندانش را گشود، لبهای فرو رفته‌ای که تبسم کینه در چروک‌های آن آشکار بود به حرکت آورد، از ته دل نفسی چون افعی زهر آگین برکشید و خطاب به حمزه گفت: ای ابا عماره!... آن چیزی که برای به دست آوردن آن با شمشیر به هم می‌تاختیم اینک در دست‌های بچه‌های ما افتاده، با آن بازی می‌کنند!... آن گاه لگدی بر قبر حمزه زد و با سینه خشک شده از خونخواهی، سوز کینه‌اش را فرو نشانده و به راه افتاد.[۸۱]
مادر معاویه، هند، دختر عتبه بن ربیعه (مقتول در جنگ بدر به دست علی(علیه‌السلام)) بود. این زن با رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) دشمنی فوق‌العاده‌ای داشت؛ در مکه همواره آن حضرت را آزار می‌رساند. در جنگ احد همراه با چند تن از زنان دیگر، جنگجویان مشرکین را به نبرد با مسلمین تحریک می‌کرد و در همین جنگ پس از آن‌که وحشی (غلام حبشی) به تحریک هند حمزه، عموی پیامبر، را به شهادت رساند، جگر او را بیرون آورد و قطعه‌ای از آن را در دهان خود جوید و از این رو به هند جگرخوار (آکله الاکباد) معروف شد. هند در زمان جاهلیت به ولگردی و بدکاری شهرت داشت و معاویه هم در چنان موقعی از او متولد گردیده بود. این خاندان از ابتدا با اسلام و اهل بیت(علیهم‌السلام) سر ستیز داشتند و همواره در جبهه مخالف حق بودند شاعری در این زمینه گفته است:
ـ فرزندان عبدالشمس (بنی امیه) آتش جنگی را برای بنی‌هاشم برافروختند که کودک را پیر می‌کند.
ـ ابوسفیان برای پیامبر و برگزیده خدا، پسر هند (معاویه) برای علی و یزید برای حسین.[۸۲]
آری! معاویه از چنین پدر و مادری به وجود آمده بود. معاویه نیز مانند پدرش در جنگ‌هایی که در صدر اسلام علیه مسلمین برپا می‌شد شرکت می‌کرد و پس از آن که به ظاهر نیز اسلام آورد، در باطن همواره در محو اسلام کوشش می‌کرد. علی(علیه‌السلام) در نامه‌ای که برای معاویه (در پاسخ تهدید معاویه به جنگ) نوشته بود به اسلام آوردن ظاهری معاویه و پدرش اشاره کرده و می‌فرماید: « فانا ابوحسن قاتل جدک و خالک و اخیک شِدْخاً یَوْمَ البَدر، و ذلک السیف معی، و بذلک القلب القی عدوّی، ما استبدلتُ دیناً، وَ لا استحدَثتُ نَبیا، وَ اِنّی لعلّی المِنهاجِ الَّذی ترکتموه، طائعین و دخلتم فیه مُکرَهین؛ منم ابوالحسن، کشنده جدت (عتبه، پدر هند) و دایی‌ات (ولید بن عتبه) و برادرت (حنظله بن ابی سفیان) که آن‌ها را در جنگ بدر تباه ساختم و اکنون همان شمشیر در دست من است و من با همان دل و جرأت، دشمنم را ملاقات می‌کنم. من دین دیگری اختیار نکرده و پیغمبر تازه ای نگرفته‌ام. من در راهی هستم (اسلام) که شما به اختیار و رغبت آن را ترک نمودید و از روی اجبار و اکراه به آن داخل شدید.»[۸۳]
عمروعاص، شیطان سیاست
این شیطان مکار و یگانه حلیه‌گر عرب نیز از نظر حسب و نسب مانند رفیقش معاویه بود. بنابه نوشته زمخشری و ابن جوزی، مادر عمروعاص، نابغه، ابتدا کنیز بود و چون به فسق و فجور شهرت داشت مولایش او را رها کرد. نابغه از این آزادی سوء استفاده کرد و با این و آن رابطه برقرار کرد، در چنین موقعی عمرو را به دنیا آورد. پنج نفر مدعی پدری عمرو بودند: ابولهب، امیه بن خلف، ابوسفیان، عاص و هشام بن مغیره هر یک ادعای پدری عمرو را داشتند. و بالاخره بنا بر سنت مرسوم در جاهلیت، تعیین پدر را به خود «نابغه» واگذار کردند. نابغه، عاص را که ثروتمند‌تر از دیگران بود، انتخاب کرد، در صورتی که شباهت عمرو به ابوسفیان بیشتر بود. حسان بن ثابت، شاعر معروف صدر اسلام در شعری خطاب به عمرو گفته بود:
ابوک ابوسفیان لاشک قد بدت لنا فیک منه بینات الدلایل
پدرت ابوسفیان است و از شکل و قیافه‌ات به روشنی معلوم است که پسر او هستی.[۸۴]
عمروعاص همیشه در جبهه مخالفان رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) بود و همو بود که برای برگرداندن مهاجرانی که به حبشه رفته بودند، از جانب قریش به حبشه رفت.
این دو فرد پلید (معاویه و عمروعاص) که در تظاهر و فریب و دروغ و نیرنگ نظیر نداشتند دل به دنیا بسته و به کمک هم تصمیم گرفتند در برابر علی(علیه‌السلام) یگانه مرد حق و فضیلت بایستند.
جنگ صفین
نتیجه توافق شوم معاویه و عمروعاص تحمیل جنگی دیگر بر حکومت علی(علیه‌السلام) شد که دوازده ماه (و به نقلی هیجده ماه) طول کشید. معاویه سپاهی از مردم شام تشکیل داد و به طرف کوفه حرکت کرد و در منطقه «صفین» اردو زد. چون زودتر به صفین رسیده بود، آب را بر سپاهیان علی(علیه‌السلام) بست، ولی هنگامی که علی(علیه‌السلام) معاویه را عقب راند به اصحاب خود فرمود از آب جلوگیری نکنند و اجازه دهند شامیان نیز از آب استفاده کنند.
در طول این نبرد طولانی حوادث زیادی رخ داده است. قبل از شروع جنگ و در طول آن حضرت امیر (علیه‌السلام) نامه‌های زیادی برای معاویه فرستاد و او را از جنگ برحذر داشت. لکن معاویه از پذیرفتن حق سرباز می زد.
در روز‌های آخر جنگ که شکست معاویه و شامیان قطعی به نظر می‌رسید، عمروعاص حیله‌ای ساخت و بدان طریق خود و معاویه را از مهلکه نجات داد. او به شامیان گفت قرآن‌ها را سر نیزه‌های خود قرار دهند و کوفیان را به حکمیت قرآن فراخوانند.
این حیله کارساز شد و در سپاه کوفیان اختلاف ایجاد کرد و علی(علیه‌السلام) مجبور شد حکمیت را بپذیرد. علی، ابن عباس یا مالک اشتر را به عنوان نماینده خود و کوفیان معین فرمود؛ ولی کوفیان نپذیرفتند و بر ابوموسی اشعری – که مردی کودن و عوام بود و با حیله‌گری عمروعاص قدرت مبارزه نداشت – اصرار کردند. ابوموسی همانطور که حضرت علی (علیه‌السلام) نیز پیش‌بینی می‌کرد فریب عمروعاص را خورد و حقه او را اجرا کرد.
مارقین
پس از این‌که کوفیان حقیقت ماجرای حکمیت را فهمیدند و متوجه شدند این کار همانطور که علی(علیه‌السلام) فرموده بود، حیله‌ای بیش نبوده است، عده‌ای از آنان گفتند حکمیت اشتباه بود و علی نباید آن را می‌پذیرفت! و با مطرح کردن شعار «لا حکم الا لله» عمل علی(علیه‌السلام) را خلاف دانستند. این گروه که «خوارج» نامیده شدند، افرادی به ظاهر عابد و زاهد بودند ولی شعور و درک حقایق را نداشتند و به قول علی(علیه‌السلام) حق را در ظلمات باطل می‌جستند. علی ابن عباس را نزد آن‌ها فرستاد تا آنان را متوجه خطا و اشتباهشان سازد، ولی‌ آنان از رأی خود منصرف نشدند. حضرت خود به سوی آنان رفت و آن‌ها را نصیحت کرد ولی گفتند: ما و تو هر دو کافر شده بودیم (به واسطه پذیرفتن حکمیت) ما توبه کردیم و تو به همان حال باقی مانده‌ای؛ تو هم باید توبه کنی!
این عده در منطقه نهروان اجتماع کرده، موجب ناامنی شده بودند. پس از نصیحت‌ها و نامه‌های بسیار زیاد حضرت علی (علیه‌السلام) اکثریت (تقریبا دو سوم) آن‌ها آگاه شدند و از روش خود دست برداشتند، لکن یک سوم باقی مانده بر اعمال خود اصرار ورزیدند و بدین طریق جنگ نهروان در گرفت. طولی نکشید که از آن گروه جز نه نفر همگی به قتل رسیدند. از جمله این نه نفر که سالم مانده و از صحنه نبرد فرار کردند، عبدالرحمن بن ملجم مرادی بود.
شهادت حضرت علی(علیه‌السلام)
فراریان خوارج در مکه گرد آمده و اوضاع مسلمین را بررسی می‌کردند، سه تن از آنان به نام‌های عبدالرحمن بن ملجم و برک بن عبدالله و عمرو بن بکر در ضمن گفتگو به این نتیجه رسیدند که تمام خون ریزی‌ها و گرفتاری‌ مسلمین به واسطه سه نفر است: معاویه، عمروعاص و عالی(علیه‌السلام). اگر این سه نفر از میان برداشته شوند، مسلمان‌ها آسوده می‌شوند. آن‌ها با خود پیمان بستند که هر کدام یکی از این سه نفر را به قتل برساند؛ عبدالرحمن کشتن علی را به عهده گرفت؛ عمرو بن بکر کشتن عمروعاص و برک بن عبدالله نیز قتل معاویه را به گردن گرفت. هر یک شمشیر خود را با سم مهلکی زهرآلود نمودند تا ضربتشان مؤثر واقع شود. نقشه آن‌ها این بود که در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان مقصود خود را عملی سازند. عبدالرحمان بن ملجم در اواخر ماه شعبان وارد کوفه شد و در منزل «قُطام» زنی که پدر و برادرش در جنگ نهروان کشته شده بودند و از این رو کینه شدیدی نسبت به امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) داشت، منزل کرد. قطام نیز ابن ملجم را در کشتن علی تشویق کرد.
علی (علیه‌السلام) خود بارها از شهادت خود خبر داده بود و در همان سالی که به شهادت رسید به اصحاب خود فرموده بود: امسال شما به حج خواهید رفت و من در میان شما نخواهم بود. و روزی دیگر دست به محاسن شریفش کشید و فرمود به زودی شقی‌ترین مردم این محاسن را با خون سرم رنگین خواهد کرد.
در ماه رمضان سال چهلم هجری حضرت هر شبی را در منزل یکی از فرزندانش به سر می‌برد. شبی نزد حسن(علیه‌السلام) بود و شبی نزد حسین(علیه‌السلام) و شبی در خانه زینب و شبی در خانه ام کلثوم افطار می‌فرمود و بیش از سه لقمه تناول نمی‌کرد. وقتی علت را می‌پرسیدند می‌فرمود امر خدا نزدیک است؛ نمی‌خواهم در حالی که شکمم پر است خدا را ملاقات کنم. [۸۵]
در شب نوزدهم در منزل ام کلثوم بود. طبق عادت هر شب سه لقمه غذا خورد و به عبادت و نماز مشغول شد. آن شب از سر شب تا طلوع فجر در انقلاب بود، مرتبا کلمه استرجاع (انا لله و انا الیه راجعون) را بر زبان جاری می‌فرمود. ام کلثوم چون علی (علیه‌السلام) را در آن حال دید، علت را از او پرسید. حضرت فرمود: دخترم من تمام عمرم را در نبردها و صحنه‌های کارزار گذرانیده‌ام و با پهلوانان و شجاعان نامی عرب مبارزه کرده‌ام، چه بسیار یک تنه بر صفوف دشمن‌ حمله‌ها برده و قهرمانان رزمجوی عرب را به خاک و خون افکنده‌ام؛ ترسی از چنین اتفاقات ندارم، ولی امشب احساس می‌کنم که لقای حق فرا رسیده است.
طلوع فجر نزدیک شد و حضرت عازم مسجد شد. در این هنگام چند مرغابی که هر شب در این موقع در آشیانه خود می‌خفتند، سر راه امام آمدند و شروع به سر و صدا کردند و گویا می‌خواستند از رفتن امام جلوگیری کنند! حضرت فرمود: این مرغابی‌ها آواز می‌دهند و پشت سر این آوازها نوحه و ناله‌ها بلند خواهد شد. بامدادان قضای حق تعالی ظاهر خواهد گردید. ام کلثوم عرض کرد: پدر، چرا فال بد می‌زنی؟ حضرت فرمود: هیچ یک از ما اهل بیت فال بد نزده و فال بد در ایشان اثر نکند و لکن سخن حقی بود که بر زبانم جاری شد. سپس حضرت سفارش مرغابی‌ها را به ام کلثوم کرد.
چون به در خانه رسید، قلاب در به شالی که حضرت به کمر بسته بود گیر کرد و شال باز شد و به زمین افتاد. حضرت کمر را محکم بست و اشعاری خواند که مضمون بعضی از آن‌ها چنین است: «بربند میان خود را برای مرگ! به درستی که مرگ ملاقات کننده است تو را و جزع مکن از مرگ وقتی که بر تو نازل شود، به دنیا مغرور مشو، هر چند موافقت نماید، چنانچه دهر ترا خندان گردانیده است، باز تو را گریان خواهد کرد. سپس فرمود: خداوندا مرگ و لقای خود را بر من مبارک گردان.»
ام کلثوم چون این سخنان را شنید به آه و زاری پرداخت و عرض کرد: پدر، چه شده است که امشب خبر مرگ خود را به ما می‌گویی؟ حضرت فرمود: این‌ها علائم مرگ من است که از پی یکدیگر آشکار می‌شود. سپس در را گشود و به طرف مسجد رفت.
ام کلثوم آن‌چه مشاهده کرده بود برای برادرش، حسن نقل کرد. امام حسن(علیه‌السلام) خود را به پدر رساند و از او خواست که آن شب به مسجد نرود و کس دیگری به جای او نماز بخواند. حضرت فرمود: حبیب من، رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به من خبر داده است که در دهه آخر ماه مبارک رمضان با ضربت ابن ملجم مرادی شهید خواهم شد. امام حسن (علیه‌السلام) عرض کرد اگر می‌دانی او قاتل توست، پس او را به قتل برسانید. حضرت فرمود: قصاص پیش از جنایت کنم؟! سپس به امام حسن (علیه‌السلام) فرمود به خانه برگردد.
حضرت وارد مسجد شدند؛ چند رکعت نافله خواندند، سپس بر بام مسجد رفت و برای آخرین بار با صدای دلنشین خود اذان گفت و آن‌گاه برگشت و کسانی که در مسجد خوابیده‌ بودند، بیدار کرد ـ حتی به نقلی ابن ملجم در مسجد بود ـ حضرت به او فرمود: قصدی در خاطر داری که نزدیک است آسمان‌ها از هم بپاشد و کوه‌ها متلاشی گردد. می‌دانم در زیر جامه چه داری ـ سپس حضرت وارد محراب شد و به خواندن نافله مشغول شد. ابن ملجم در پشت ستونی مخفی شد و چون حضرت سر از سجده برداشت ضربتی بر سر مبارک آن حضرت زد. ضربت دقیقا به جایی از سر حضرت اصابت کرد که در جنگ احزاب شکافته شده بود.[۸۶]
حضرت علی(علیه‌السلام) فرمود: بسم الله و بالله و علی مله رسول الله «فزت و رب الکعبه؛ به پروردگار کعبه سوگند، رستگار شدم.»
سپس در حالی که از خاک محراب بر زخم خویش می‌ریخت، این آیه را تلاوت فرمود: «مِنْهَا خَلَقْنَاکُمْ وَفِیهَا نُعِیدُکُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُکُمْ تَارَهً أُخْرَى؛ شما را از خاک آفریدیم و به خاک برمی‌گردانیم و بار دیگر شما را از خاک خارج می‌کنیم.»[۸۷]
در این هنگام زمین بلرزید و دریاها به موج آمد و آسمان‌ها بر خود لرزید و باد سیاه تندی وزید و خروش ملائکه بلند شد و جبرئیل میان زمین و آسمان ندا داد: «تهدمت والله ارکان الهدی و انطمست اعلام التقی و انفصمت العروه الوثقی قتل ابن عم المصطفی قتل علی المرتضی قتله اشق الاشقیاء؛ به خدا سوگند ارکان هدایت درهم شکست و نشانه‌های تقوا محو گردید و دستاویز محکمی که میان خالق و مخلوق بود گسیخته شد، پسر عموی مصطفی کشته شد، علی مرتضی به شهادت رسید، شقی‌ترین اشقیاء او را شهید کرد.»
حسنین(علهیماالسلام) به مسجد آمدند و چون پدر را در آن حال دیدند به گریه و زاری پرداختند. امام حسن(علیه‌السلام) نماز را خواند و سر پدر را به دامن گرفت و گفت: ای پدر، پشت ما را شکستی، چگونه تو را در این حال ببینیم؟ حضرت علی(علیه‌السلام) دیده مبارک را گشود و فرمود: ای فرزند گرامی، بعد از امروز بر پدر تو غم و دردی نیست، اینک جد تو، محمد مصطفی، و جده‌ات خدیجه کبری و فاطمه زهرا و حوریان جنه المأوی به استقبال پدر تو آمده‌اند و انتظار او را می‌کشند، پس شاد باش و از گریه خودداری کن.
حسنین به کمک مردم، علی(علیه‌السلام) را در گلیمی گذاشته، به خانه بردند و پزشکی برای حضرت آوردند. طبیب به معایه زخم حضرت پرداخت، ولی با کمال تأسف اظهار نمود که این زخم قابل درمان نیست.
از طرفی عده‌ای به دنبال ابن ملجم دویده او را دستگیر کردند، چون او را نزد علی(علیه‌السلام) آوردند، حضرت به آن ملعون فرمود: ای بدبخت به امر عظیمی اقدام کردی، آیا امام بدی برای تو بودم که مرا چنین جزا دادی؟ آیا نسبت به تو مهربان نبودم؟ آیا به تو احسان نکردم با اینکه می‌دانستم تو مرا خواهی کشت؟ من می‌خواستم حجت خدای تعالی بر تو تمام شود و شاید از گمراهی نجات یابی. ابن ملجم گریست و عرض کرد یا امیرالمؤمنین، آیا می‌توانی نجات دهی کسی را که در جهنم است؟
سپس حضرت به فرزندان خود درباره او سفارش کرد و فرمود: آب و غذای او را مرتب بدهید و با وی با مدارا رفتار کنید، اگر شفا یابم خود می‌دانم با او چه کنم، من سزاوارترم به آنکه به او عفو کنم، زیرا ما اهل بیت کریم و غفور و رحیم هستیم. و اگر از دنیا رفتم او را با یک ضربت قصاص کنید و هرگز جسد او را مثله نکنید (بدن او را قطعه قطعه نکنید) و جسد او را نسوزانید، همانا رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: «زنهار که بدنی را مثله کنید اگر چه سگ درنده باشد.»
فرزندان امام در کنار بستر امام جمع شده گریه و زاری می‌کردند و صدای مردم نیز در بیرون خانه به زاری و فغان بلند بود. حضرت فرزندش حسن را نزدیک طلبید و او را از گریه منع کرد و دست مبارکش را بر قلب امام حسن(علیه‌السلام) گذاشت و فرمود: ای فرزند، خداوند دل تو را به صبر تسکین دهد و اجر تو و برادرانت را عظیم گرداند و آب دیده تو را ساکن گرداند همانا حق تعالی به قدر مصیبت شما به شما اجر دهد.
علی(علیه‌السلام) اندکی از هوش رفت، وقتی به هوش آمد، امام حسن(علیه‌السلام) کاسه شیری برای او آورد، حضرت اندکی تناول کرد و فرمود بقیه را به اسیر (ابن ملجم) بدهند و مجددا راجع به او سفارش فرمود.
.
[۷۷] - نهج البلاغه: خطبه ۹۲.
[۷۸] - نهج البلاغه: خطبه ۱۶.
[۷۹] - نهج البلاغه: خطبه ۱۵.
[۸۰] - سوره توبه، آیه ۱۲.
[۸۱] - عبدالفتاح عبدالمقصود، الامام علی بن ابیطالب(علیه‌السلام): ج ۱، ص ۴۷۰.
[۸۲] - شیخ عبدالله علایلی، پرتوی از زندگی امام حسین(علیه‌السلام): ص ۸۱.
[۸۳] - نهج البلاغه: نامه ۱۰.
[۸۴] - الغدیر: ج ۱۰، ص ۲۱۹.
[۸۵] - منتهی الآمال: ج ۱، ص ۱۶۸.
[۸۶] - ابن شهر آشوب روایت کرده است: در جنگ خندق (احزاب) پیش از آنکه حضرت علی(علیه‌السلام) عمرو بن عبدود، قهرمان معروف عرب را بکشد، عمرو ضربتی بر سر مبارک ان حضرت زده بود. سر مبارکش اندکی شکافته شد. پس از آنکه حضرت عمرو را کشت و خدمت رسول خدا برگشت، حضرت رسول(صلی الله علیه و آله) با دست مبارک خود زخم علی(علیه‌السلام) را بست و با دهان خود در آن دمید، فورا آن زخم خوب شد. سپس رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود: کجا خواهم بود هنگامی که این محاسن با خون این سر رنگین شود. (منتهی الآمال: ج ۱، ص ۱۶۸).
ضربتی زد فرق مولانا علی لرزشی افتاد بر عرش جلی
فرق سر بشکافته تا سجده گاه گشت بیهوش غرق خون در قتله گه
[۸۷] - سوره طه، آیه ۵۵
:: فروشگاه کارت شارژ "شارژسنتر - فخیم"
:: گوشه ای از زندگانی حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها
:: ویژه دهه کرامت
:: ولادت حضرت معصومه (سلام الله علیها) حاج مهدی سلحشور
:: (عاشق اگر شدم اثر چشم های توست)
:: كریمه اهل بیت (سلام الله علیها) شفیعه روز جزاء
:: بغض آذربایجان
:: پیامک شب قدر
:: بانوی ادب و شجاعت
:: احكام روزه | ماه مبارک رمضان
:: راز اصلی روزه‌داری در اسلام چیست؟
:: ویژه نیمه شعبان،ولادت امام زمان(عج)
:: ویژه ولادت حضرت علی اکبر
:: ویژه ماه شعبان
:: ویژه روز تبلیغ و اطلاع‌رسانی دینی
:: نگاهى به وصایاى امام على (ع) به جوانان 
:: اشعار
:: خواص صلوات
:: خلوت ...
:: اَلّلهُمَ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج


 

شارژ ایرانسل

فال حافظ